#بلو_پارت_427


«خندید و گفت:» بلدی ها.

-انگشتر تاجم کو؟

از جیبش یه جعبه درآورد:

رضا-یادم نرفته.

-بابا؟ باباجـــون....ای بابا خواستگاریمه ها.

ارسلان-ای بابا پگاه، رضا فردا ببرش عقدش کن برید سر خونه و زندگیتون مارو ول کنه.

صندلمو درآوردم و به سمتش پرت کردم.

-من عروسی میخوام.

رضا آرنجمو گرفت و گفت:

-تو به من خواسته هاتو بگو.

ارسلان-مگه عروس و داماد نمیرن توی اتاق حرف بزنن؟ برید دیگه! مسابقه است ها، رضا که دیگه مسابقه نیمفهمه.

رضا لبخندی زد و مادرجون بلند شد و گفت:

-مادر انگشترو بده من دستش کنم.

romangram.com | @romangram_com