#بلو_پارت_426
رضا-چطوری برم و بیام؟
رضا-من میبرم و میارم.
به بابا نگاه کردم و بهم چشمک زد، جلوی بابا میگه؟!!!! مادرجون از دستشویی بیرون اومد و گفت:
-وای مادر من دیشب رو این تخته خشک شدم.
بابا-الان میریم برگه ترخیص میگیرم.
***
توی بیمارستان دست و منو رضا رو شده بود. رضا برای بابا جریانُ گفته بود که ما همدیگه رو دوست داریم، بدون شک از نظر بابا کی بهتر از رضا بود؟ از طبقه بالا باید میومدن پایین برای خواستگاری، ارسلان و طاهر، رضا رو مجبور کرده بودن از بیرون زنگ خونه رو بزنه؛ باباجون و. مادرجون که در پوست خودشون نمی گنجیدن.
چه خواستگاری بود! فقط رضا با گل و شیرینی اومد بالا و منم چای آوردم. بعد زدن کانال ورزشی و مسابقه کیک بوکسینگ دیدن! مادرجونم باتنیشو می بافت و بابا جونم با برادرش تلفنی سروکله میزد. رضا کنار من نشسته بود و با اخم گفتم:
-رضا؟
رضا-جان؟
«نگام کرد و گفتم:» این چه جور خواستگاری؟
رضا-خب حرف نداریم برای زدن.
-قرار عقد و عروسی بزاریم خب.
romangram.com | @romangram_com