#بلو_پارت_250
انقدر با خودم حرف زدم که بلاخره صبح شد و پسرا بیدار شدن. رضا صدام کرد و گفت:
-ما میخواییم بریم سرکار، خونه میمونی؟
انقدر خوابم میومد که شجاع شده بودم و گفتم:
-آره، صبح که نمیتونند از در و دیوار بالا بیان.
ارسلان-به همسایه ها هم میسپاریم، هرچی شد زنگ بزن.
-بـــاشه بــــاشه، برید دیگه.
ارسلان-دیشب عمه ی من بود ترسیده بود حالا شجاع شده.
هر دوشون رفتن. تا جایی که خواب بودم شجاع بودم ولی وقتی بیدار شدم ترس برم داشته بود و هر صدایی میومد فکر میکردم دوباره سراغم اومدن. شبیه فیلم ترسناک شده بود. درو قفل کردم، چاقو هرجای خونه گذاشته بودم؛ نمیخواستم هی به پسرا زنگ بزنم و بگم ترسیدم، باید از پس خودم بربیام. نشستم فرم مربوط به آموزشگاهمو پر کردم، باید سرکار میرفتم. نمیشه همینطوری ادامه بدم.
هرچقدر کمتر از پس خودم بربیام بیشتر حرف میشنوم؛اُپرا هم زنی بود که بهش تجاوز شده بود اما اون تلاش کرد که خودشو بالا بکشه با ترس هاش مبارزه کنه. کار کنه، خودشو به دنیا ثابت کنه، منم یه زنم چرا باید کمتر از اون باشم؟
غذا درست کردم. حوالی ساعت دو و نیم بود که پسرا اومدن. بعد از مدت ها نت خطمو روشن کردم، حس انزجار داشتم دیگه! حالا دیگه هوام فرق داشت. ایسنتاگراممو باز کردم، فالوورام بیشتر شده بودن. یکه خورده صفحه امو بالا پایین کردم و صفحه هارو تعویض کردم. یه جای کار میلنگه، یه اتفاقی افتاده که فالورام زیاد شدن!
به explore رفتم، چشمام روی صفحه خیره موند، تنم یخ کرد اون تیتیر لعنتی رو دیدم. چقدر با کینه و وقاحت کلمه هارو کنارهم گذاشتن، حس میکردم روی تنم شعله های آتیشه. هرکاری میکردم کلماتُ بخونم، فقط میدونستم معنی اون کلمات خیلی بده، عکس من بود.... خیلی جاها فیلم بود.... انگشتام انگار فلج بودن و نمیتونستم بزنم فیلم باز بشه....
تازه درک کرده بودم چه اتفاقی افتاده، انگار درکای قبلی بهم ثابت کرده بودن واقعا بی خیالم و فراموش کار... زیر لب نجوا کردم:
-آبروی همه رفت، آبروی همه رو بردم، آبروی همه....همه...
romangram.com | @romangram_com