#بلو_پارت_251


بی بغض زدم زیر گریه، گوشیم هی از دستم می افتاد، دوباره برمیداشتم ولی باز از دستم می افتاد. همونطوری که روی زمین افتاده بود کنارش چمباتمه زدم و یکی از فیلم ها رو باز کردم.... جیغ میزدم، خودمو میزدم، گریه میکردم، آتیش گرفته بودم، آتیشم زده بودن....

کل خونه رو بهم ریختم، همسایه ها پشت در اومده بودن، در میزدن، موهامو میکندم، از من فیلم گرفتن و پخش کردن.... رو همه ی فیلم ها نوشته شده بود:" تجاوز به پگاه بلو" کل صفحه ی explore پر از فیلم ها و عکسای منه.... حالا تموم شهر منو میشناسن، تموم ایران...

در خونه باز شد، رضا و ارسلان با چنان هول و ترسی وارد خونه شدن که تا حالا چنین ترسی ازشون ندیده بودم، قبل اینکه سراغ من بیان یکیشون دویید طرف آشپزخونه و یکشون سمت اتاق، بعد جفتشون به سمت من اومد. همسایه ها هم دم در ایستاده بودن. رضا جفت دستامو گرفت، جیغ میزدم و میگفتم:

-من باید بمیرم، من باید بمیرم دیگه...

«ارسلان عصبی گفت:» چیشده؟! کسی اومده؟ چیشد؟!

رضا-جیغ نزن بگو چیشده.

با هق هق و سکسکه که از گریه برام رخ داده بود گفتم:

-فیلم....فیلم...فیلم....

ارسلان درحالی که با جفت دستاش شونه هامو گرفته بود رهام کرد و اطرافمو نگاه کرد. موبایلمو طرف دیوار پرت کرده بودم... گوشیمو برداشت، خیره به گوشیم فقط نگاه میکرد، رضا آروم گفت:

-امیر ارسلان؟

ارسلان رنگش پرید، کف دستشو به دیوار گرفت تا نیوفته و زیرلب گفت:

-یا حسین....یا حسین....

رضا رهام کرد. از گریه و زاری مثل سجده کردن روی زمین افتاده بودم، همسایه ها رو فرستاد برن خونه اشون و درو بست. به سمت گوشیم رفت، ارسلان هم عین زنا گریه میکرد و میگفت:

romangram.com | @romangram_com