#بلو_پارت_249


ارسلان-فرمون دست داداشِ.

رضا-خیله خب، بریم بخوابیم که یکی دوساعت دیگه باید بریم سرکار.

ارسلان رفت روی کاناپه و رضا پنجره رو بست و گفت:

-بیا بخواب، نترس من اینجام.

روی تخت دراز کشیدم و دستمو طرفش دراز کردم.

-دستمو بگیر.

نه خواهشی ، نه اصراری، نه تمنایی! دستوری گفتم دستمو بگیر! به دستم نگاه کرد و همونطور که دراز کشیده بود دستمو گرفت. ساعد دست دیگه اشو روی پیشونیش گذاشت و چشماشو بست اما من همینطوری عین جغد نگاش میکردم. انگار قفل رضا شده بودم. بدون اینکه چشماشو باز کنه آروم گفت:

-بخواب.

از کجا فهمید؟ حتما حس کرده! به ارسلان نگاه کردم، توی ظلمات خونه معلوم نبود که چشمش بازه یا بسته ولی حس میکردم داره مارو نگاه میکنه. دلم میخواد دیگه خوابم نبره. اصلا از شب خوف دارم... یارو از در دیوار اومده بالا چه غلطی بکنه؟! تنم لرزید. سنگ ریزه هم به پنجره میزد حرومزاده ی کثافت. دلم امنیت میخواد. به دستم که توی دست رضا بود نگاه کردم. دلم میخواد بپرم پایین، اونجا...اون پایین.... توی رخت خواب اون بخوابم.

به بغلش بچسبم و بگم آخیش، الان تو بغل اون غول مرحله ی آخرم، دلم میخواد ببینم کی جرئت داره جلو بیاد! پـــــوف! دلم....دلم زندگی بی حاشیه میخواد. نه کسی منو بشناسه نه ببینه. فقط زندگی کنم، نقاشی کنم، برم دانشگاه، سرکار، غذا درست کنم، یه دوست داشته باشم، باهاش برم بگردم؛ مگه زندگی چیه؟!

از گذشته پشیمونم، از اینکه الکی برای خودم دردسر میساختم. مثلا حکیم! خب که چی؟ آخر تهدیدم کرد و سرجام نشستم. حکیمو علم کردم که فالور بگیرم. کدومشون به داد من رسیدن؟ همیشه که فحش میدادن، اره لذت داره مورد توجه باشی اما... چه توجه ای؟!!!

اگر من فعالیت مجازی نداشتم هیچ وقت بهم تعارض نمیشد چون منو نمیشناختن! البته که در اون صورت هوشیار می باستی میمیرد چون اون بود که منو بدبخت کرد....سینای کثافت، برادر مقتول.... چه فعالیت داشتم چه نداشتم اونا پیدام میکردن چون برام نقشه داشتن.

تقصیر خودمه، منم که جسور و بی عقلم، خونه ی باباجون میموندم با همه ی حرفایی که می بایستی میشنیدم حداقل الان جام امن بود... نمیترسیدم، کابوس نداشتم. حرفای ارسلانُ نمیشنیدم، رضا رو عاصی نمیکردم، کاش زندگی دکمه ی back داشت!

romangram.com | @romangram_com