#بلو_پارت_248
رضا-میترسه؛ اینجا هم سه تا جا نمیشیم.
ارسلان با مکث خیلی طولانی نگاه از نگاه رضا گرفت و به اتاق دوخت. انگار روش نشد اعتراض کنه! رضا به من نگاه کرد. نگاهی که با تموم نگاه های دیروز، ماه های قبل، سال های قبل....فرق داشت و من به جای اینکه به نگاهش دامن نزنم توی چشماش زل زدم.
بدون اینکه نگاه ازم بگیره گفت:
-صبح آهنگر میارم، پنجره حفاظ داشته باشه دیگه نمیترسی.
حرصی موذیانه زیر پوستم دوید و جسورانه گفتم:
-فکر نکنم حالا حالاها جرئت به خرج بدم که حتی توی خونه تنها بمونم.
«ارسلان یکه خورده گفت:»
-پس چی؟ تورو زیر بغلمون بزنیم ببریم کارگاه بگیم دستار جدیدیه؟ ما میسازیم این روش نقاشی کنه، گل و بوته روشون میکشه؟
رضا-امیرارسلان!
«شاکی به رضا نگاه کرد و گفت:» چیه داداش؟
«ادای رضا رو درآورد:» امیر ارسلان! میگه خونه نمیمونم.
رضا-طبیعیِ ارسلان! دو نفر تا بیخ گوشش اومدن، فکر کردی تو یا منه که با دست خالی گردن میشکونیم و هر روز تو رینگیم و از غریبه نمیترسیم؟ پگاه بیست سالشه، زندگیشو یه سری عوضی محاصره کردن، داری از سمت کی حرف میزنی؟ خودت یا پگاه؟
ارسلان با کمی سکوت بهم نگاه کرد و با اخم بهش زل زدم.
romangram.com | @romangram_com