#بلو_پارت_228
رضا-خونه دوتا اتاق تو در تو هست، وسایل در حد نیاز توشه؛ یه سری قانون باید بذاریم اسمش روشه قانون یعنی کوره یعنی دلسوزی و این حرفا نداریم خوب می دونیم که کارمون زیاد صحیح نیست...
ارسلان-زیاد؟؟
رضا-می ذاری بگم؟
ارسلان-من دهن شراره و نوید و می دوزم اما باید بریم خونه باباجون.
-به جون بابام منو ببرید اونجا خودمو آتیش می زنم، من بشینم تو خونه مادر جون راه بره عذای بابام که زندانِ بگیره، عذای زنی که داشته، شراره و نوید بریزن عمو اسماعیل جمع کنِ بعد باباجون بره ماست مالی کنه یه چیزی بگه که از ته دلش بلند شده و دل منو می شکونه.
رضا-کارای دانشگاهتو جفت و جور می کنم بری پی درست ، دانشگاه ، خونه؛ فعلا قانون اینه لازم باشه از دانشگاه تا خونه خودم می برم میارمت تا تکلیف یه سری ها روشن بشه...
تو سرم یه جرقه ای خورد! رضا از تو آینه نگام کرد و گفت:
-یه دختر که با دوتا مرد زندگی کنه زیاد حرف می تراشن هرجور دوست داری بگردی برای خونه ی باباجونه من الان انقدر وضعیتم قرمزه که همسایه بهت، بهم، به ارسلان حرف بزنه میرم بند بغل دست بابات ، قانونه پگاه قانون...
با حرص و تند گویی گفتم:
- داداشی من که بیشعور نیستم اون که زخم خورده و یادش نمیره منم هی نگو دیگه قانونِ پگاه قانون، میفهمم.
ارسلان-شفاهی نفهم عملی بفهم.
«با مشت از صندلی عقب زدم تو شونه اش داد زد:»نووووچ اوووو...
رضا از تو آینه بهم نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com