#بلو_پارت_227
ارسلان با حرص گفت:
-سکته می کنه رضا غصه می خوره تو همیشه به پیشش نبودنش عادت داری ولی اون همیشه غصه خورده که رضا نیست.
«با حرص گفتم:»تو نیا تو بمون ور دل مامان جونت اصلا...
برگشت شاکی منو نگاه کرد و گفت:
_مداد خانم باز زبونت اندازه قدت رشد کرده ها ، برای من بلبل بازی دربیاری نیاوردی هااا، ازت شکارما، داغی که به دل ما گذاشتی رو هیچ نامردی نذاشته هنوز، زیادی چپ کنی...
«رضا محکم گفت:» ارسلان!
با بغض گفتم :
-آهان بزن دو دستی تو سرم شروع کن از شراره و نوید فرار می کنم میوفتم تو دامن ارسلان که شش تای اوناست.
ارسلان-چشمت دربیاد، همین ارسلان نبود که الان جسدت لای دندونای کفتار بود.
-خدا لالت ارسلان که انقدر بیشعوری .
زدم زیر گریه و رضا بدون هیچ تغییری در تن صدا گفت:
-تموم می کنید یا نه؟
هردو ساکت شدیم من زار می زدم، ارسلانم زیر لب می غرید که فقط خودش می فهمید چی میگه.
romangram.com | @romangram_com