#بلو_پارت_229


-بعد از این راه تنها راهی که میرم خونه باباجونِ.

خیلی نرم و آروم تهدیدم کرد ، یه جوری که بدون این که حرصم بگیره تو ذهنم قانوناش طبقه بندی شدن، از اینکه خیل آروم منو رامم می کنه خیلی خوشم میاد!! گوشه ی ناخنمو جوییدم یعنی با رضا و ارسلان یه جا زندگی می کنم؟! رفته خونه اجاره کرده بخار اینکه من حرف نشنوم؟! واقعا دلیلش اینه؟ پس دلیلش چیه؟! نشون نمی ده ولی هوامو داره. چیزی که باعث می شه حالم بهتر باشه دقیقا آرامش رضا بود رضا شبیه یه طوفان آروم بود می دونستم درونش خیلی تلاطم داره اینو وقتی فهمیدم که خط و نشون می کشید، اما اینکه به من فرصت جبران می دادو تو سرم نمی زد باعث یه بعد اعتماد تو وجودم می شد کسی تا حالا این اعتماد و صبر و آرامشو بهم نداده بود، حتی پدر و مادرم!

بابا همیشه پی پول درآوردن بود از راه حلال که خیلی هم زحمت می کشید و مامان هم در پی خرج کردن همون پول هایی بود که بابام با زحمت بدست آورده بود و همین باعث می شد که بهم توجه نکنند و منو نبینند و همن هم منو به سمت غریبه ها می کشوند.

وارد خونه شدیم یه خونه ی بسیار قدیمی همون طور که رضا گفته بود دوتا اتاق تو در تو بود اگه بخوام مدرن توضیح بدم یه هال دوازده متری و یه اتاق نه متری و یه آشپزخونه شش متری داشت سرجمع خونه با توالت و حموم سی و پنج متربود یعنی ما سه تا توی ده ثانیه که دور خونه رو می دیدیم پنج بارم بهم برخورد می کردیم، حالا جالب اینجا بود که به قول ارسلان گاو ما شیر نداره ماشالله به شاشش، این خونه یه تراس سه متری هم داشت و همونطور که رضا گفته بود فقط وسایل مایحتاج تو خونه بود ینی حتی مبل نبود یه یخچال داشتیم و یه گاز رومیزیِ سه شعله...

ولی الحمدالله یه تخت یه نفره تو اتاق بود و یه تلویزیونم داشتیم.

ارسلان-الهی شکر که خونه توالتم داره. در رو باز کرد و رفت تو توالت و رضا گفت:

-با پولی که تو دستم بود فقط می تونستم همینجا رو بگیرم.

ارسلان از تو توالت گفت:

- حالا ما هیچی ما عادت داریم به گرد خوابیدن، پگاه بلو لاکچری.

با حرص گفتم:

-داداشی بخدا بخواد هی تیکه به من بندازه همینجا هم نمی مونم.

ارسلان از تو توالت اومد بیرون و گفت:

-همینجا هم نمی مونی؟

romangram.com | @romangram_com