#بلو_پارت_225
-آره برداشتم.
رضا ساکو رو دوشش انداخت و دستشو پشتم گذاشت و به جلو هدایت کرد. به ارسلان نگاه کردم بین ابروهاش یه گره درشت از سر گیجی انداخته بود.
«رو به مسؤل بخش فقط گفتم:»خداحافظ.
اونم می خواست نهایت ادب و عرفو جلوی ما رعایت کنه دو ساعت آرزوی سلامتی و خوشبختی کرد دلم می خواست بگم بلاکت می کنما چرا انقدر حرف می زنی ولمون کن دیگه.
«رضا جای من گفت:»ممنون با اجازه.
راهی بیرون شدیم تا پامون رسید بیرون ارسلان بلند گفت:
-پگاه کجا میاد؟
«یه جوری بلند گفت که من خودم عقب نشینی کردم رضا برگشت نگام کرد با اون پیچ و خمی که به ابروش داده بود یه نیم نگاه به ارسلان انداخت و گفت:»
_ میاد خونه ی ما.
ارسلان با تشدی گفت:
- میاد خونه ی مّا؟!! کدوم خونه؟!
رضا-خونه گرفتم.
ارسلان با تعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com