#بلو_پارت_224


نفسی کشیدم و به اتاقم برگشتم از استرس کف دستم عرق کرده بود، کاش اول بپرسم که کجا می خوان منو ببرن، نکنه ببرن تو اون کارگاهشون وااااای اونجا فاجعه تره!

حوالی چهل و پنج دقیقه گذشت که مسؤل بخش در اتاقو باز کرد ارسلان با همون عجولیِ همیشه اش در رد باز کرد جای اینکه اول منو ببینه اتاقو با نگاهش کاور کرد، بعد منو زل زده نگاه کرد .رضا اومد زیر لب گفت:

-دنبال چی می گردی؟!

ارسلانو کنار زد و اومد داخل اتاقوگفت:

-پگاه جان؟

نگاه از ارسلان گرفتم و گفتم:

-من خونه ی باباجون نمیاما کارگاهم نمیام.

ارسلان-کجا دوست داری ببریمت پرنسس؟ سواحل آنتالیا یه ویلا...

رضا-ارسلان!

«نگاه چپشو از ارسلان گرفت و گفت:»نه نمی بریم.

«ارسلان با تعجب برگشت رضا رو نگاه کرد و گفت:» کجا پس؟!!!

رضا چشماشو درشت تر کرد و به ارسلان نگاه کرد ینی جلوی مسؤل نباید حرف بزنه ، رضا اومد جلوترو ساکمو برداشت و گفت:

- همه ی وسایلاتو برداشتی؟

romangram.com | @romangram_com