#بلو_پارت_194


سینا-نه دیگه عزیزم، تو اومدنت با خودت بود ولی رفتنت با منه.

-یعنی چی؟!!!!

سینا-یعنی اینکه از بخت بد تو من از تو خیلی خوشم میاد.«شونه امو بالا دادم و گفتم:» مگه آدم از هرچی خوشش میاد باید بگیرتش؟

سینا سری به معنی تایید تکون داد و در حالی که یه دستش زیر چونه اش بود یه نفسی کشید و گفت:

-خیله خب، هوشیار تو برو بعدا باهم حرف میزنیم میخوام با پگاه یکم اختلات کنم.

-ول کن بینیم باو، من چه حرفی دارم به توی گندبک بزنم؟

سینا زد زیر خنده، میخندید و من عصبی تر میشدم، هوشیار تا بلند شد و خواستم برم سمتش اون غوله منو گرفت. جیغ میزدم، یه جوری که ته حنجره ام میسوخت. هوشیار رفت و سینا با همون آرامش گفت:

-بهروز بزارش زمین بابا کشتیش.

اونم منو ول کرد، رفتم طرف در و هرچی تکونش دادم باز نمیشد، جیغ زدم، داد زدم...نه در باز میشد و نه از اونور در کسی به کمکم میومد... با گریه و ترس گفتم:

-شما....شما منو دزدیدین.

سینا به سمتم اومد، با اون شلوار پارچه ای که کیپ تنش بود و تا روی قوزک پاش بود و یه پیرهن سفید جذب تنش بود در حالی که سیگار برگشو روشن میکرد اخم کمرنگی کرد و گفت:

-عه! دزدیدن چیه؟ من اصلا کاری به تو دارم؟

همونطور که روی زمین نشسته بودم با صورت پر از اشک و سر وضع بهم ریخته بهش نگاه کردم. مقابلم اومد و جلوم چنباتمه زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com