#بلو_پارت_193


روی زمین گذاشتم و گفتم:

-من یه لحظه هم اینجا نمیمونم.

سینا-برو، برو اگه میتونی....

«به سمت در که اون ته سالن بود نگاه کردم،در مگنتیِ، اگر نخواد کسی نمیتونه بیرون بره. ترسیدم. برا چی منو نگه میداره؟ چی از جونم میخواد؟ برگشتم به سینا نگاه کردم و گفتم:»

-اصلا چی از جون من میخوای؟ من اصلا تورو نمیشناسم!!!

سینا-برعکس من خیلی خوب میشناسمت.

-ببین این الاغ "اشاره به هوشیار کردم" داره حرف مفت میزنه من خانواده دارم، الانم یه غلطی کردم به سرم زد و از خونه بیرون زدم، فکر کردم میتونم یه خونه ای چیزی برای خودم دست و پا کنم از شر بکن نکن اونا خلاص بشم، همین الان فهمیدم که فقط غلط زیادی کردم، من هیچ ربطی به چک های این کثافت آشغال ندارم.

هوشار-عه عه، پلشت بشعور تو نگفتی من راضیم منو ببر پیش سینا؟ فقط دیگه پیش اسکل بوقی ها نباشم؟

-من گفتم؟ من گه خوردم با ننه ام.

سینا پق زد زیر خنده و گفت:

-خیله خب خیله خب.

«با سر به هوشیار اشاره کرد و گفت:» تو برو.

-این بره؟ منم میخوام برم.

romangram.com | @romangram_com