#بلو_پارت_188


از خونه که بیرون زدم بغضم ترکید، عین بچه ای که گم میشه و از روی ترس و سر درگمی گریه میکنه، گریه میکردم و پشتم از بی کسی و بی پناهی میلرزید، یه تیتیر سوال مدام تو سرم جا به جا میشد، کجا میخوای بری؟!!!! من هیچ جوابی نداشتم.

همه ی آدما وقتی میخوان انتخاب کنند میدوند چی خیلی خوبه و چی بد و بدتر. تنها چیزی که باعث میشه از بین بد و بدتر یکی رو تو زندگی شخصیت انتخاب کنی خودخواهیته، غرورته. چیزی که اصلا نه ته داره نه عزت داره. وقتیم ازت میپرسن سرچی این انتخابُ کردی میفهمی که چقدر پوچ و بی حاصله. منظورم افکار پشت انتخابمون هست!

خودمو جلوی در خونه ی خاله دیدم، در حالی که هوشیار با سر و قیافه ی درب داغون مقابلم ایستاده بود و منو بر بر نگاه میکردو

-زدم بیرون.

-به ماچه، مگه ما اینجا یتیم خونه داریم؟-وقتی بهم احتیاج داری که...

-برو گمشو کثافت، پسر عموهاتو میبینی به من تف میندازی بعد الان پاشدی اومدی اینجا که جات بدیم؟ برو ول دل همون پسر عموهات که سنگتو ، سنگشونو به سینه هم میزنید.

-مامانم آبروریزی کرده، نمیتونم اونجا باشم بشم چوب دو سر نجس.

«هوشیار با تموم شخصیت زدی که داشت اون شب حرف خوبی بهم زد:»

-اشکال نداره، دو روز و دوهفته دوسال حرف میشنوی بعدش عادی میشه بازم عزیز میشی، برگرد خونه ی باباجونت.

بهش با سکوت لجوجانه نگاه کردم، تصمیم عقل نیست، انگار یه موجود فرا انسان در درون من حکومت میکرد، اون بود که برام تصمیم میگرفت. اگر موجودات فضایی وجود داشتن میگفتم در درونم رخنه کردن تا مثل یه عروسک خیمه شب بازی با تصمیمات مزخرف بازیم بدن... چیزی که همیشه کم میاد عقلِ! چیزی که توی زندگی همه ی ادما زیادیِ خریت!

-نمیخوام برگردم.

هوشیار-ما جا نداریم، داریم اینجارو بابت چک من میدیم بره، بابت بز بازی های تو که وقتی اون کچله و یابو رو میبینی به آدم شاخ میزنی.

-اگر با سینا دوست بشم چکات پاس میشه؟

romangram.com | @romangram_com