#بلو_پارت_189


هوشیار-آره آخه نه اینکه سینا عاشق چشم ابروی قلابی توئه گفته با من کافی شاپ بیاد از چهارصد تومن میگذرم.

-پس مگه نگفتی چک داری من باید حتما باهات مهمونی بیام؟

هوشایر-پلشت، مهلت عقب مینداره من میتونم خودمو جمع و جور کنم یه گهی بخورم ننه امو خودمو آواره نکنم.

-دوست بشیم تو مهلت بگیری؟ چی به من میرسه؟ من جا میخوام.

هوشایر یه کم نگام کرد و گوشه ی کنار لبشو هی جویید و گفت:

-صبر کن بیام.

«یه نگاه به بار بندیلم کرد و گفت:» اینارو به من بده.

-کجا بریم؟

«چپ چپ نگام کرد و گفت:» از اینجا به بعد خفه میشی، میخوای جا . پول داشته باشی یانه؟ یا شاید میخوای برگردی؟

لبامو روی هم گذاشتم و به خودم نهیب زدم به چه قیمتی؟ به هر قیمیتی برنمیگردم! صدای گوشیم هم اعلام میکرد که خانواده ی پدریم دنبالمند....

پگاه همین الان برگرد، رضا ساپورتت میکنه، رضا میخواد سلطه داشته باشه، با سکوت و نگاهش اینو هزار بار اعلام کرده، تازه همش این نیست ارسلان هم میخواد بشه آقابالاسر، تا تکون میخورم میخوان آمار بیرون بکشن، نمیخوام...دیگه چیزی ندارم از دست بدم، چرا بمونم؟ بابا روهم دو روز دیگه اعدام میکنند، بعد منو توی کوچه میندازن، خودم میرم!

هوشیار اومد و سوار ماشینش شدم، حرفی نمیزدیم، توی یکی از خیابون های بالا که دقیقا متوجه نشدم کجا بود جلوی یه مغازه ی لوکس و مدرن نگه داشت. به سردر مغازه نگاه کردم ، به لاتین نوشته بود .sina stone

دلم شور میزد، چرا دلم شور میزنه؟ نگران چی هستی؟ مگه بالتر از سیاهی هم رنگی هست؟! از این بدبخت تر نمیشی، فوقش دو صباح باهاشی حداقل بهت جا میده. از کجا معلوم جا بده؟ پس اینجا اومدیم چیکار؟

romangram.com | @romangram_com