#بلو_پارت_187
یه دختره بود از اینا که اصطلاحا بهشون میگن پلنگ و همه جاشون عملی بود و خیلی تو اینستاگرام معروف بود، یه فیلم از خودش گرفته بود و داشت میگفت:
-سلام بچه ها؟ میخوام یه مستند براتون بگیرم، یه مدته همه اتون به من میگین چرا با فرامرز کات کردی و کلی شایعه برام درست کردید که من خیانت کردم! الان این فیلمو گرفتم که بدونید من چرا از زندگی فرامرز رفتم. فرامز و این خانمی که باهاشه و ظاهرا حامله است، میدونید این زن کیه؟ همه اتون فرامرز رو میشناسید.
«با صدای نکره اش عر عر زد زیر گریه و ادامه داد:»
-همه اتون میدونید ما چه زندگی ای باهم داشتیم ،من خیانت کردم، فرامرز با زن قاتل برادرش روهم ریخته، این زن زن قاتل برادر فرامرزه.
«حالا جیغ جیغ میکرد تو اون کافه ای که مثلا تا الان داشت یواشکی فیلم میگرفت:»
-اینطوری خون برادرُ میگیرن؟ با زنش روهم میریزن؟ بله خانم حامله است، خاک تو سرتون خاک تو سرتون، تو شوهرت مگه زندان نیست؟
«اون زن مادر من بود! و فرامرز هم برادر مقتول!!!! بابا چون یه قتل غیر عادی داشته خیلی زود خبرش توی فضای مجازی پیچید که یکی مال باخته ها معاون موسسه مالی و اعتباری رو از روی خشم کشت! مدت ها تیتیر خبر های اینستاگرام و تلگرام و بعضی یوتیوب همین بود! از قضا فرامرز هم گویا از شناخته شده های ایسنتاگرام بود!»
اتفاقاتی که عموما هر روز میبینند و پیگیری میکنند دقیقا تو دامن ما افتاده بود، شناخته شدن از طریق یه رویداد و شناخته تر شدن از طریق بی آبرویی! صدای داد و فریاد فرامرز میومد و صدای جیغ زنه، مادرجون درجا غش کرد و همه همهمه میکردن. من حس میکردم دیگه از این بیشتر ممکن نیست که نابود بشم! کسی نمیدونست من دختر همون صادق ربیعی هستم.
کسی نمیدونست که دوست دختر جدید فرامرز مادر منه ولی اینکه خودمو خانواده ام میدونستن حال منو بد و بدتر میکرد... دلم میخواست از همه فرار کنم، دلم نمیخواد با کسی چشم تو چشم بشم، نمیخوام حرف بشنوم، متلک بشنوم، غصه ی مادرجونو ببینم، توی یه صدم ثانیه ذهنم داره تموم اون چه که پیش میادو کنتور میندازه.
عقب رفتم، همه سرگرم مادرجون بودن.... داشتم خفه میشدم، نفسم بالا نمی اومد، پشتم میسوخت، دقیق نمیدونم کدوم قسمت بود اما میسوخت، انگار قلبم داشت تیر میکشید و تموم پشتمو دربرمیگرفت، لعنتی....چرا داری ادا درمیاری؟ بهتره که بایستی با این اقبالت.
اصلا نمیدونستم چیکار میکنم، فقط جمع میکردم، لباس، وسایل شخصی، وسایل دانشگاهم، اون وسط پی درس هم بودم!!!! اونم من!!!! در اتاقو باز کردم، همه دور مادرجون بودن...
دلم پیش مادرجون بود ولی باید میرفتم، نمیموندم. نمیخوام اینجا باشم، نمیخوام هر روز حرف بشنوم. اون موقع که مامان با این یارو دوست شده بود حتی مادرجون هم زیر لب فحش میداد و میگفت:
-من خودم بد بیراه میگما ولی دوست ندارم کسی به مادرت حرف بزنه.
romangram.com | @romangram_com