#بلو_پارت_148
رومو برگردوندم و رضا دوباره یه نفس عمیق و بلند دیگه کشید؛ نه میشد به خیر این مردا حرف زد و نه به شرشون! در هر صورت گردن گیرن، تازه این پشت اونم دراومده. رضا منو بیمارستان رسوند و گفت:
-کی برمیگردی؟
-امممم...نمیدونم شاید مجبور بشم تا فردا ظهر باشم، مامانم گفته تا فردا ظهر خودشو میرسونه.
«رضا فقط نگام کرد و با تعجب گفتم:» امممم!!! من...من برم؟!!!
رضا در حالی که آرنجش روی پشتیِ صندلی بود با سر پنجه ی انگشتاش به رفتنم اشاره کرد... رضا رضا... شبیه پدری بود که برای دخترش خیلی قابل احترامه، غریبه است ولی نزدیک ترین آشناست، شبیه مردیِ که انگار تو زندگی جودی آبوت بود ولی جودی میشناختش. منو پر از تعذب و رودروایسی میکنه، من با ارسلان در مورد همه چی، هرچی میتونم حرف بزنم اما رضا....رضا...نمیدونم، عذاب وجدان داشتم اونم من! نسبت به دروغی که گفتم نه به خاطر جنبه ی معنویش به خاطر رضا.... انگار جلوی اون خجالت میکشم،چی این حسو در من نسبت بهش به وجود آورده؟!!!
راه رفته رو ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم، رضا هنوز ایستاده بود و نگام میکرد... پگاه کجا میری؟ تو بیمارستان مگه کار داری؟ نه ولی رضا اینجا ایستاده چرا نمیره؟ اگر باز جریان اون دفعه پیش بیاد چی؟!!! برگشتم باز به پشت سرم نگاه کردم، رضا نبود! به هوشیار زنگ زدم. صدای سشوارش زودتر از خودش میومد که داد میزد:
-هـــــان؟ کجایی؟
-راه افتادم.
هوشیار-دِ زود باش، من هشت و نیم میرما.
از بیمارستان یه دربست گرفتم که به گوشیم یه مسیج اومد، یکی از استادام بود که چندتا از طرح های قبلمو دیده بود و گفته بود باید با خودم ببرم ببیند کی؟ نمیدونم!!! نوشته بود:
-سلام، در اسرع وقت تونستید باهام تماس بگیرید.
این چی میگه؟ لابد میخواد نظر کارشناسی بده و آخرشم بگه کارت بـــــد نیست به تلاش بیشتری نیاز داری!
نت گوشیمو روشن کردم و اول بسم الله یکی از عکسای دیروزمو تو پیج آرایشگاهی که دیورز دعوت به کار کرده بود دیدم که زیر نوشته بود: "تست آرایش عروس خوشکلم"
romangram.com | @romangram_com