#بلو_پارت_147
«نیم نگاهی بهم کرد و یه نفس بلند با مکث کشید و گفت:»
-تازه زبون باز کرده بودی، تنها اسمی که میتونستی صدا کنی رضا بود اما همین که صدا کردی باباجون که تو یه دونه نوه ی دخترش بودی و هرکاری میتونستی بکنی بهت اخم کرد و گفت رضا نه داداشی.
با سکوت نگاش کردم، بهم نگاهی کرد و به روبرو خیره شد.
-ببخشید که اسمتو...
-منظورم این بود که نه که باباجون بخواد منو متمایز از دیگر پسرا بکنه نه.... گفت رضا داداش باشه چون دختر پشت میخواد.
«اخمی کردم و نگاهمو به بیرون دوختم:»
-من از پس خودم برمیام، از اینکه وابستگی به یه مرد داشته باشم بیزارم.
رضا-کسی نگفت وابسته باش، حرف من اعتمادِ!
-اعتماد چیه داداشی؟! خرج کردن، محبت کردن، هوا رو داشتن وابستگی میاره.
رضا-مردها هم به زن ها وابسته ان ولی پگاه من منظورم اینه که آدما وقتی کنار همند و یه خانواده دارن باید عین زنجیر بهم وصل باشند، تنها چیزی که این زنجیر رو پاره میکنه عدم اعتماد و صداقته.
گیج بهش نگاه کردم، فکر کرده من ارسلانُ پر کردم؟ که رابطه اش با پریا بهم بخوره؟!
-رابطه ارسلان به من ربطی نداره، من فقط بهش گفتم انقدر برای دختری که برای تو پشیزی ارزش قائل نیست مایه نزار بد گفتم؟
« با نوک پنجه ی دستم روی لبام زد و ادامه دادم:» آ ، لال شه خوبه؟
romangram.com | @romangram_com