#بلو_پارت_146


«نفسی بلند کشید و استارت زد، پر از هیجان بودم، به ساعت نگاه کردم ساعت هفت بود یعنی تا هشت و نیم حاضر میشم؟ حالا خیلی هم زود به مهمونیش برسم فکر میکنه خبریه، سایه دودی بزنم خوبه؟ رژ قرمزه ام.... وااااای جا گذاشتمش اَه! نباید یادم میرفت لعنتی! حالا چی بزنم؟ شاید خاله داشته باشه....

رضا-با لنز میری بیمارستان؟

-چی؟!...آره خب، چرا می پرسی؟

رضا-بیمارستان فضاش آلوده است.

-حواسم هست من دیگه عادت کردم، میگم ارسلان چرا با من قهره؟

رضا-کلا بهم ریخته.

-سرکار میاد؟

رضا-سرکاره.

-من فکر میکردم خونه است، آخه نه که موتورش خونه بود.

رضا-پیاده رفته.

-حتما پیاده میره که فکر کنه؛ بعضی اوقات از دست دادن بهتره؛ پیاده رفتن به فکر کردن کمک میکنه.

رضا-زیاد پیاده روی کردی؟

«یکه خورده به رضا نگاه کردم و گفتم:» رضا متلک میندازی؟

romangram.com | @romangram_com