#بلو_پارت_145
باباجون-وظیفه اشه، زمان ما دختر همسایه هم اینور اونور بردن وظیفه بود چه برسه به دختر عمویی که حکم خواهر داره.
«مادرجون دست به کمر شد و گفت:» دختر همسایه اتون بیجا میکرد که تو اینور اونور میبردیش.
باباجون-نوریه چی میگی؟ دارم مثال میزنم.
مادرجون-مثال زدی تجدید خاطره کردی؟
باباجون-تو که از قنداقیت توی بغل من گذاشتنت من اصلا دختر همسایه امونو دیدم؟
مادرجون-همین ندیدی بدید شدی؛ برو ببینم بهتر از من گیرت میاد...
صدای بوق ماشین رضا اومد و نوید گفت:
-مادرجون ول کن دیگه اَهَهَ ،دیگه با شصت سال سن بره سراغ کی؟ بره هم انقدر به یارو میگه نوریه نوریه و تند تند بارش میکنه که یارو دو روزه ولش میکنه.
«باباجون داد زد:»
-پاشو از جلوی چشمم دور شو مرتیکه ی دراز جای طرف داریته؟ مرده شور تربیت باباتو ببرن.
از خونه بیرون اومدم، نه آرایش کرده بودم و نه لباس عوض کرده بودم؛ همه رو توی همون کوله گذاشته بودم که برم خونه ی خاله حاضر بشم و با هوشیار به پارتی برم. رفتم سوار ماشین رضا بشم، داشت منو نگاه میکرد و با تعجب گفتم:
-چیشده؟!!!!
«رضا نفسی کشید و گفت:» هیچی.
romangram.com | @romangram_com