#بلو_پارت_144


***

به مادرجون گفته بودم خاله بیمارستان بستریِ، هوشیار هم نمیزارن شب پیشش بمونه و من باید پیشش بمونم. سه ساعت منو بازجویی کردن که کدوم بیمارستان؟چش شده؟ مادرت بره خب، مادرت کجاست؟ چرا مادرت نمیخواد که بره؟ دکترش چی تشخیص داده؟ هر روز که تو نمیشه بری باید به مادرتم زنگ بزنی. نوید هم این وسط مثل عمو اسماعیل جو زده که من میبرمت، منم لج کردم و گفتم مگه آدم قحطه؟ طاهر میبره.

طاهر هم میگرنش عود کرده بود و توی در و دیوار بود، ارسلان هم که دو روز بود با من قهر بود و انگار من پریا رو پر کرده بودم یا من به پریا یاد میدم که چیکار کنه. موند رضا که فقط نقش جغد داره! پلک میزنه و هر هزار ساعت یه بار یه کلمه میگه"پگاه!"

باباجونم قاطی کرد و دوباره روی دور تند افتاد و گفت:

-اصلا لازم نکرده کسی ببرتت خودم میبرم، خدا منو محتاج شماها نکنه...

نوید-عه! من میگم میبرمش خودش ناز میکنه.

-من بمیرم تو زیر تابوت منم نگیر که منو قبرستون ببری.

مادرجون- ای وای ای وای این چه حرفیه؟ خدا منو پیش مرگ همه اتون بکنه.

رضا-لااله الا الله

«از جا بلند شد و کوله ای که آماده کرده بودمو روی دوشش انداخت و گفت:» من جلو در منتظرم زودتر راه بیوفت.

«باباجون باب غرغ زیر لب گفت:» دوساعته داره فقط نوچ میکنه و ذکر میزنه خب زودتر پاشو دیگه.

مادرجون آرنج باباجونُ کشید و گفت:

-جای دستت درد نکنتِ؟

romangram.com | @romangram_com