#بلو_پارت_132


-دیگه خرید نداری؟

-نه!!!!

رضا منو گذاشت خونه و خودش به کارگاه برگشت. مادرجون تا رضا رو دید که رفت رو به من گفت:

-رضا خوب بود؟ چرا یه لحظه نیومد تو؟ عجله داشت؟

«وسایلو با هول کنار کشیدم و گفتم:»

-مادرجون من فکر میکنم رضا زن میخواد.

با چشمای گرد منو نگاه کرد.

-رفتیم خرید وسیله، ارسلان و پریا اونجا بودن.

مادرجون-واااااا !!! پریا؟!!!!! مادرش زنگ زده میگه پریا گفته من باید فکر کنم!!! بعد با ارسلان بیرونه؟

«با لحن بدی گفتم:» غلطشو کرد بابا، دست تو دست هم بیا و ببین.

مادرجون- واااا ! وایستا بیا کنار به بایرام خان زنگ بزنم.

-نه باباجون برای چی؟

مادرجون-تا حالا کلی نگران این بچه بود، بگم این خانواده دارن ادا درمیارن، طاقچه بالا میزارن! حالا بهشون میگم یه من ماست چقدر کره داره.

romangram.com | @romangram_com