#بی_تو_مگه_میشه_پارت_191

ارسلان عصبی گفت: این همه امکانات در اختیارت میزارم...تموم دارایی و زندگیم برای تو و مامانته...برای راحتی شماس که م



ن دارم کار میکنم..فقط ازت میخوام درس بخونی...تو تلاش کردی؟ مگه میشه تلاش کنی و نتیجش این بشه؟..من که یادم نمیاد ببینم تو درس بخونی...
بعدم نفسشو هل داد بیرونو گفت: از این به بعد تبلت و لپ تاب و اینترنت و بیرون رفتن با دوستات تعطیله..
آروین پاشو کوبید رو زمین و با تخسی گفت: بابا..
- میمونی خونه درس می خونی...
- من نمیخوام درس بخونم...میخوام فوتبالیست شم...من فوتبالو بیشتر دوس دارم..
ارسلان انگشتشو سمت اروین گرفت و با جدیت گفتم: اول درس..اگه نتونی تو درسات موفق باشی نمیزارم سمت فوتبال بری...تنها شرطش اینه...
به ارسلان که یکم اروم تر شده بود نزدیک شدم و دستمو رو پاش گذاشتم و گفتم: آروین قول میده دیگه درس بخونه...تلاش کنه معدلش بهتر شه..
بعد به آروین نگاه کردم و گفتم: مگه نه آروین؟
آروین نگاهی بهم کرد و سرشو اروم تکون داد...
لبخندی زدم و بهش گفتم: برو بخواب مامانی...شامتم که خوردی..مسواک بزن و برو بخواب...فردا باید بری مدرسه...
با لب و لوچه اویزون گفت: مامان مگه شما شام خوردین؟
- نه چطور مگه؟
- اخه منم گرسنمه...
- مگه تو خونه ارشام اینا شام نخوردی؟
- چرا مامانی...اما بازم گشنمه..

romangram.com | @romangram_com