#بی_تو_مگه_میشه_پارت_190

- کجا بودی تا این وقت شب؟
با صدای پرجذبه ارسلان نگاش کردم...
از پله ها اومد پایین..لباساشو عوض کرده بود و یه تیشرت مشکی و شلوار ورزشی پوشیده بود.
همین که رسید کنارم با اخم به آروین گفت: با اجازه کی تا این موقع شب بیرون بودی؟
- بابا مگه من دخترم؟
- خیلی بیجا کردی...چه دختر چه پسر برام فرقی نداره...حق نداری تا هر ساعتی که دلت میخواد بیرون باشی...
آروین اخماشو تو هم کرد و گفت: پس چطور آرشام میتونه؟
- ارشام باباش یکی دیگس..بابای تو منم...بار اخرتم باشه رو حرف من حرف میزنی...
آروین با اخمای درهمش به ارسلان نگاه میکرد...ارسلانم جدی بهش زل زده بود...
وای خدایا این پدر و پسر انگار باهم جنگ دارن...
میدونستم ارسلان چقد سخت گیره روی تربیت اروین... همیشه منو به خاطر اینکه به آروین اجازه میدم اینقد ازاد باشه سرزنش میکرد ...آروین با این که میدونستم از ارسلان خیلی میترسه اما اونقد مغرور و غد بود که سعی داشت خلاف اینو نشون بده..
از دستور شنیدن بینهایت بیزار بود...ارسلان میگفت:آروین به خودم رفته...اما من نمیزارم این بچه اینجوری بار بیاد...
با صدای ارسلان از فکر بیرون اومدم...
- هانا بهش گفتی جریان کارنامشو..
به ارسلان که رفت و رو مبل توی سالن نشست چشم دوختم...
رفتم کنارش نشستمو گفتم: قطع کردی نفهمیدم چیکار کرده..حالا چه دسته گلی به اب داده ؟
خم شد و ارنج دو دستشو به زانوش تکیه داد و با جدیت به اروین که دستاشو تو جیب شلوار جینش کرده بود نگاه کرد و گفت: سرجمع دوتا درسش خیلی خوب بوده...بقیه خوب...تازه اقا یه قابل قبولم دارن...
بعد خطاب به اروین گفت: اگه مامانت اینقد باهات کار نمیکرد می گفتم خب مامانت کمکت نمیکنه...اما حالا دیگه چرا؟
اروین با قیافه ای که پشیمونی توش پیدا نبود گفت: خب چیکار کنم؟.. تلاشمو کردم...

romangram.com | @romangram_com