#بی_تو_مگه_میشه_پارت_192
ارسلان با جدیت گفت: بیخود...شام خوردی دیگه کافیه...میدونم به اندازه کافی اونجا خوردی.چه خبره؟
- خب بازم گشنمه.
- شامتو خوردی بسه دیگه...برو بخواب...
- اخه بابا...
- همین که گفتم...
آروین مستاصل بهم نگاه کرد...چشمکی بش زدم و اشاره کردم بره تو اتاقش...اونم شب بخیر گفت و رفت.
همین که رفت پاشدم میزو چیدم و غذاروکشیدم...ارسلانو صدا کردم اومد نشست...
براش غذا کشیدم تو بشقابشو گذاشتم جلوش...تشکری کرد و شروع کرد...هنوز اخماش تو هم بود..
نگاش کردم و گفتم: از دستش عصبانی نباش بچس...خودمونم بچگی کردیم...
با حرص و صدایی که عصبانیتش نشون میداد گفت: امروز که رفتم مدرسشون معلمش اصلا ازش راضی نبود...میگفت حواسش به همه چی هست جز درسش...اخه این بچه مگه چه مشغله فکری داره؟
- تازه مامانت زنگ زده میگه اخر هفته بفرستش بیاد اونجا...دلمون هواشو کرده...
تک خنده ای کرد و گفت: لابد با این وضع درسش...هوای چیشو کردن؟ پرخوریاشو لابد....
- حالا طوری نیست میخونه... آروین هوشش بالاس..میتونه..
- فقط هوشش کافی نیست...دلم میخواد کارنامشو با افتخار به بقیه نشون بدم...
بعدش نفسشو هل داد بیرون..
- قرارمون این نبود که وقتی تنهاییم عصبانیتا و اعصاب خوردیات رو مطرح کنی...
لبخند جذابی زد و گفت: حرفای خودمو به خودم تحویل میدی؟
لبمو گاز گرفتمو ناز خندیدم..
مات خندم شد و گفت: نمیدونی چقد این خنده هاتو دوس دارم...
romangram.com | @romangram_com