#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_553

- تو به من اعتماد نداری ؟

اشک در چشمان آسمان حلقه زد ، او چه کرده بود ، چشمان بهرام دیوانه اش میکرد

- من به تنها کسی که اعتماد دارم توئی

بهرام باور داشت ، رنگ چشمانش کم کم تغییر کرد آرام لبخندی بر روی صورتش نشست ، با صدای آرام گفت :

- پس اون حرف ؟

آسمان لبخندی زد

- برای دعوا بود دیگه

- ببین من برق ماجراجوی رو توی چشمات می بینم ، می دونم دلت می خواد این کار رو بکنی

دوباره چشمان آسمان عصبی شد ، با صدای عصبی گفت :

- من این کار رو نمی کنم

عصبی بطرف آشپزخانه رفت ، او خودش هم می دانست ، این موضوع کمی افکارش را قلقلک داده بود ، بهرام روی دسته مبل نشست ، و به او چشم دوخت ، بهرام از وقتی در مورد الماس صورتی شنیده بود ، شروع به کشیدن نقشه کرده بود ، نمی توانست از آن همه هیجان دست بردارد ، به آسمان نگاه می کرد ، می دانست که او هم وسوسه شده ، ولی تلاش می کند ، بر روی قولش بماند ، از آسمان چشم بر نمی داشت ، آسمان یک لیوان آب سرکشید ، از آشپزخانه بیرون زد ، به بهرام نگاه کرد ، باز نگاه او هیز بود ، بهرام با هر نگاهی که به او می کرد ، احساس ذوب شدن داشت ، آسمان را می دید که بطرف اتاق خواب راه افتاده ، از جا بلند شد ، جلوی او ایستاد ، آسمان ایستاد و منتظر به او نگاه کرد ، چشمان هیز بهرام او را می لرزاند ، بهرام با لبخند شیطنت آمیزی به او نگاه می کرد

- من می خوام قولی که امروز بهت دادم رو عملی کنم

آسمان کنجکاو پرسید :

- امروز ؟

romangram.com | @romangram_com