#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_552


بهرام تلاش کرد آرام باشد ، با صدای پائین ولی عصبی گفت :

- ما بعد از این پروژه آروم زندگی می کنیم

آسمان هم با صدای پائین ولی عصبی جواب داد

- من اینطور فکر نمی کنم تو هر لحظه براحتی تغییر می کنی

و از روی ناامیدی سری تکان داد ، بهرام باورش نمی شد ، یعنی او در موردش اینطور فکر می کرد ، جلوتر رفت ، به چشمان عصبی آسمان با چشمانی پرسشگر و گله مند چشم دوخت ، احساس بدی داشت ، آسمان از رنگ کدر شده چشمان او تعجب کرد چه اتفاقی افتاده بود ، صدای بهرام زمزمه آلود و گله مند بود

- تو در مورد من اینطور فکر میکنی ؟

نگاه آسمان عوض شد ، الان دیگر عصبی نبود ، از نگاه به چشمان جستجو گر بهرام غمگین شده بود ، او تنها حرفی زده بود ، با صدای پائین و بغض دار گفت :

- نه

- پس این حرف چی بود ؟

- من فقط یه حرفی زدم

- یه حرفی زدی ؟

- باور کن

بهرام نمی دانست چرا ولی حس غم چیزی بود که او را دربرگرفته بود ، با صدای غمگین پرسید :


romangram.com | @romangram_com