#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_554
- آره که بدونی زیر قولم نمیزنم
بهرام به لبهای او زل زد ، قدمی بطرفش برداشت ، که آسمان ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت ، بهرام با این حرکت او ابروهایش را بالا داد ، با لحنی شیطنت آمیز گفت :
- الان به حسابت می رسم
قدمی بطرف آسمان برداشت ، آسمان به او لبخند موزیانه ای زد ، در حین برداشتن قدمی به عقب گفت :
- نه !
بهرام با حالتی موزیانه به چشمان او نگاه می کرد
- بله
قدمی به طرف او برداشت ، آسمان باز یک قدم به عقب برداشت ، بهرام یک قدم بطرف او برداشت ، هر دو به چشمان هم با لبخند و چشمانی شیطنت آمیز نگاه می کردند و همانطور آسمان یک قدم به عقب و بهرام یک قدم بطرف او برمی داشتند ، بهرام حس می کرد ، از گرما در حال ذوب شدن است ، او باز نمی توانست ، بر خودش مسلط باشد ، آسمان را می خواست ، با چشمانی حریصانه به سرتا پای آسمان نگاه می کرد ، باز به چشمان شیطان او نگاه کرد ، آسمان از حرکات بهرام حس لذت عجیبی داشت ، از نگاههای حریصانه او گرمای دلپذیر داشت ، بهرام هم از نگاههای شیطان شده ی او گرم شده بود ، همین نگاههای بود که او را از خود بی خود می کرد ، چشم از هم برنمی داشتند ، تا اینکه آسمان به پنجره ی سالن برخورد کرد و دیگر نتوانست ، به عقب برود ، آسمان خنده اش گرفت ، بهرام با نگاهی حق به جانب روبروی او ایستاد ، لبخندی عجیب و چشمکی به او زد ، آسمان هم لبخند گرمی زد ، حس می کرد ، از گرما صورتش سرخ شده ، بهرام کلافه جلو رفت ، آنقدر که کاملا به آسمان چسبیده بود که سینه آسمان به او فشرده شده بود ، آسمان دستانش را به پنجره تکیه داد ، نفس بلندی کشید ، بهرام دستانش را به پنجره تکیه داد ، با تمنا به چشمان مشتاق آسمان زل زد ، دیگر نمی توانست تحمل کند ، آرام صورتش را جلو برد ، به لبان آسمان نگاه می کرد ، آسمان منتظر به لبان او نگاه می کرد ، تنها یک میلیمتر لبانشان با هم فاصله داشت ، که بهرام صورتش را با شیطنت عقب کشید ، همان لحظه آسمان صورتش را جلو برده بود ، تا او را ببوسد ، متعجب به بهرام نگاه کرد ، بهرام با شیطنت به او نگاه کرد ، آسمان با ناراحتی به چشمان او نگاه کرد ، بهرام باز سرش را جلو برد ، ولی اینبار آسمان سرش را بطرف چپ گرفت ، بهرام سرش را عقب کشید ، با ابروهای بالا رفته به او نگاه کرد ، باز بطرف او رفت ، که اینبار او با شیطنت سرش را بطرف راست برد ، اینبار بهرام با نفسهای داغ سریع سرش را جلو برد ، تا که آسمان خواست سرش را برطف راست بچرخاند ، بهرام محکم لبان داغش را بر روی لبان شیطان او گذاشت ، آسمان براحتی گرمای تمنا را از بوسهای لبان تب دار او حس می کرد ، بهرام دستش را پشت گردن او گذاشت ، و محکم گرفت ، آسمان با دست چپش موهای بهرام را چنگ زد ، آنها با لذت همدیگر را می بوسیدند ، بهرام دست چپش را روی شانه و سپس بازو و بعد هم پهلوی آسمان نوازشگرانه می کشید ، آسمان دست راستش را جلو برد ، دست بهرام را گرفت ، در حینی که همدیگر ا با شدت می بوسیدند ، دستانشان در تقلا بود ، بهرام می خواست دستش را از دست آسمان بیرون بکشد ، ولی آسمان به او اجازه نمی داد ، آندو ، غرق در هوا مطبوع و نیمه روشن اتاق و گرمای تن هم ، همدیگر را با عشق و گرما می بوسیدند ، دستانشان با هم در تقلا بود ، بهرام نمی توانست از آسمان دست بردارد ، ولی آسمان به او اجازه نمی داد ، آندو نه لبانشان از هم جدا می شد ، نه دستانشان می ایستاد ، تا اینکه بهرام بطور ناگهانی خودش را عقب کشید ، لبانشان با صدای بلند از هم جدا شد ، هر دو با چشمانی مشتاق و سینه ای که به شدت بالا و پائین می رفت ، روبروی هم ایستاده و به هم نگاه می کردند ، هر دو نفس نفس می زدند ، بهرام با تنی تب دار از خواستن به او زل زده بود ، سینه اش به شدت بالا و پائین می رفت ، آسمان احساس گرما می کرد ، سینه اش بالا و پائین می رفت ، با صدای آرام پرسید :
- چی شد ؟
بهرام قدمی به عقب برداشت ، نفس بلندی کشید ، سری از روی استیصال تکان داد
- نمی تونم باید برم
آسمان متعجب به عقب رفتن او نگاه می کرد
- چرا ؟
romangram.com | @romangram_com