#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_478


- نه

بهرام عصبی پرسید :

- پس چرا می خوای بری ؟

آسمان دستش را نوازش گونه روی صورت او کشید

- دیر شده

بهرام با حالتی ناراحت گفت :

- ببخش دیگه اذیت نمی کنم ، بمون

آسمان خندید

- چرا فکر می کنی اذیتم کردی ؟

- پس چرا یکدفعه تصمیم گرفتی بری ، ببخش که نتونستم خودمو کنترل کنم

- می دونی همیشه مامان بهم می گفت ، اینکار مال بعد ازدواجه ولی ...

- باور کن من وقتی با توام لحظه ی بعدم رو نمی تونم پیش بینی کنم ، تو رو می وام مثل یک دوست ، مثل یه دوست دختر ، نامزد ، همسر ، تو رو کامل می خوام دست خودم نیست توی هر لحظه می خوام با تو یکی باشم

آسمان با عشق نگاهش می کرد


romangram.com | @romangram_com