#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_477
بهرام با شیطنت دوباره خندید
- یه کار خوب
لبانش را روی لبان او گذاشت ، با عشق او را می بوسید ، آسمان دست راستش را روی پای او گذاشت ، با عشق جواب بوسهای او را می داد ، بهرام حس می کرد ، خونش مانند مواد مذاب بطرف قلبش حمله ور شده است ، قلبش به طرز عجیبی می کوبید ، حس گرمای عچیب او را داغ کرده بود ، او می خواست با آسمان باشد ، بوسه هایش محکمتر و داغتر شده بودند ، با عطش خواستن او را می بوسید ، آسمان حس کرد مزه ی بوسهای او تغییر کرده ، داغی لبهای او لبان آسمان منتقل می شد و او را کم کم گرم می کرد ، در خودش چیزی را حس می کرد که پیش از این حس نکرده بود ، گرمای عجیب ، بهرام لبانش را از روی لبان او برداشت ، با چشمانی پر از تمنا به او نگاه کرد ، چشمان او را پر از عشق دید ، آسمان به چشمان پر از تمنای او زل زد ، چیزی را که بیش از این هم یکبار در چشمان او دیده بود ، می دید ، بهرام باز سرش را جلو برد ، و لبان داغش را روی لبان منتظر او گذاشت ولی اینبار از روی لبان او بطرف گردنش رفت ، بهرام با چشمانی بسته با عشق بوسه های داغی روی گردن او می زد ، آسمان با چشمانی بسسته در عشق بهرام غرق بود ، داغی بوسه های او ، دگرگونش کرده بود ، بهرام دست چپش را روی بازوی او گذاشت ، کم کم با نوازش پائین می برد ، در حالی که بوسهای داغش گردن او را رها نمی کرد ، دست آسمان را محکم میان دستش گرفت و فشار می داد ، دستش دور کمر آسمان محکمتر شد ، آسمان با این فشار او چشمانش را باز کرد ، ناگهان حس گناه کرد ، یکدفعه سر پا ایستاد ، بهرام غافلگیر شد ، متعجب با سینه ای که بالا و پائین می رفت ، به او بالای سرش نگاه کرد ، آسمان با خجالت به او نگاه کرد
- من باید برم
بهرام نفس بلندی کشید
- چی ؟
- می خوام برم دیر شده
بهرام سرپا ایستاد ، روبروی آسمان بود ، او تلاش می کرد به بهرام نگاه نکند ، خجالت می کشید می خواست از او دور شود که بهرام شانه های او را گرفت
- از من فرار می کنی ؟
آسمان سرش را بلند کرد ، با خجالت به او نگاه کرد
- نه
بهرام منتظر به او نگاه کرد ، ولی او چیزی نگفت ، بهرام نفس بلند دیگری کشید
- از کار من ناراحت شدی ؟
آسمان با مهربانی به او نگاه کرد
romangram.com | @romangram_com