#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_443
- نه لذت بردم
بهرام لبخند موزیانه ای زد
- پس لذت بردی ؟
اسمان کمی سرش را تکان داد ، بهرام سرش را جلو برد ، لبانش را محکم بر روی لبان آسمان گذاشت ،آسمان انگشتانش را میان موهای بهرام فرو برد ، هر دو با محبت و اشتیاق همدیگر را می بوسیدند .
اسمان بلوزی با یقه ای گشاد که شانه راستش از آن بیرون زده بود به رنگ سبز و شلوار سیاه رنگی به تن داشت ، موهای بلندش را شلخته بالای سر با یک گیره جمع کرده بود ، مشغول مرتب کردن خانه بود ، تازه غروب شده بود که صدای زنگ خانه بلند شد ، بطرف درب رفت ، انرا باز کرد ، بهرام با یک لبخند پهن و دستانی پر روبرویش بود ، یک جعبه بزرگ پیتزا و یک کیسه نایلونی ایستاده بود
- سلام
اسمان با لبخند گفت :
- سلام
و از جلوی درب کنار رفت ، او داخل شد ، بلوز و شلوار راحتی خاکستری رنگی به تن داشت ، بهرام داخل شد ،آسمان حس می کرد ، لباسهایش مناسب نیست ، می خواست از کنار او برود ، سر و وضعش را مرتب کند که بهرام دست راستش را دور شانه او حلقه کرد
- کجا ؟
اسمان با لبخندی گفت :
- هیچ جا
- نکنه می خوای بری خوشگل کنی ؟
- نرم ؟
romangram.com | @romangram_com