#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_442


- نوش جانت ، خوشحالم دوست داشتی

بهرام نگاهی به او انداخت ،آسمان باز حس کرد ، نگاه او هیز شد ، بهرام به پاهای زیبای او زل زد ، بعد هم برجستگی سینه اش ، گردن ، لبان و چشمان او ، گونه هایآسمان سرخ شدند ،بهرام لبخند موزیانه ای زد ، دستانش را آرام دور کمرآسمان حلقه کرد ، او را آرام بطرف خود کشید و به خود چسباند ،آسمان طبق عادت دستانش را روی سینه ی او گذاشت ،بهرام سرش را جلو برد ، ارام گفت :

- می دونی داری دیوونم می کنی

اسمان احساس گرمای بیشتری کرد ، تنها یک لبخند زد ، بهرام باز گفت :

- این اصلا برای من خوب نیست

اسمان هم ارام به حرف آمد

- تو هم همین کار رو با من کردی

- واقعا

- آره

- ولی من دیگه دارم بی طاقتم میشم

اسمان به چشمان مشتاق او زل زد ، چیزهای می دید که پیش از این ندیده بود ،بهرام گرمای ذوب کننده در خود احساس می کرد ، باید می رفت ، ولی نمی توانست ازآسمان جدا شود ، آخر با دستش پشت گردن آسمان را گرفت ، سرش را جلو برد و لب بالای آسمان را آرام گاز گرفت ،آسمان از این کار او تعجب کرد ، ولی با چشمانی بسته از ان درد شیرین لذت برد ، او از همه ی کارهای بهرام لذت می برد ، بهرام سرش را عقب کشید ، با چشمانی عجیب به او نگاه کرد ،آسمان چشمانش را باز کرد و به چشمان عجیب او نگاه کرد ، بهرام پیشانیش را به پیشانیش او چسباند و زمزمه وار پرسید :

- دردت گرفت ؟

اسمان با لبخند زمزمه کرد


romangram.com | @romangram_com