#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_444
- نه نمی خواد ، اینطوری خیلی ملوسی
سرش را جلو برد و روی موهای او را بوسید ،آسمان هم دستش را دور کمر او حلقه کرد ، هر دو بطرف آشپزخانه رفتند ،آسمان تصمیم داشت ، روی میز آشپزخانه را بچیند که بهرام از آشپزخانه بیرون رفت ،آسمان به دنبالش رفت
- کجابشینیم ؟
بهرام با سر به روبروی تلویویزن اشاره کرد
- اینجا
اسمان سری تکان داد ، به داخل آشپزخانه رفت ، با پارچه برای زیرانداز برگشت ، آنرا روی پارکت روبروی تلویویزن پهن کرد ، بهرام روی آن نشست ، جعبه پیتزا را روی آن گذاشت ، نایلون را از روی جعبه برداشت ، شروع به بیرون کشید ، سالاد و چیپس و نوشابه کرد ،آسمان از درون یخچال ظرف سس گوجه فرنگی را بیرون آورد و رو به روی بهرام نشست ، درب جعبه را باز کرد ،بهرام با خنده اولین قاچ را برداشت ،آسمان هم همین کار را کرد ،بهرام ظرف سس را برداشت ، کمی روی آن ریخت و با صدای جدی ازآسمان پرسید :
- چی شد ، چیزی پیدا کردی ؟
- یه فکرای کردم ، ولی هنوز مطمئن نیستم
- چه فکرای ؟
- به مهد کودک فکر کردم
- مهد کودک !
- آره خیلی دوست دارم ، با بچه ها ارتباط داشته باشم
بهرام خنده اش گرفت ، تلاش می کرد ، که نخندد ، به همین خاطر سرخ شده بود ،آسمان که در حال جویدن بود متعجب به او نگاه کرد:
romangram.com | @romangram_com