#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_393

بله

بهرام دست از کار کشید، کنار او قرار گرفت. یک ابر کفی به دست او داد با اخمی در پیشانی گفت : بیا کمک تا ببرمت هوا گرمه اینم تموم نمیشه

آسمان اخمی ساختگی کرد:

تو داری از من کار میکشی؟

بهرام جواب داد:

شک نکن

آسمان لبخندی زد و کنار او مشغول شد هر دو با خنده و شوخی مشغول شدند.

غروب بهرام او را به کنار دریا برد، کنار هم آرام قدم بر می داشتند ، آسمان متوجه حریمی بود که بهرام بینشان رعایت میکرد ، دیگر از آن نگاههای خیره و حریصانه خبری نبود ، آسمان روز به روز حالش بهتر می شد ، انها وقت بیشتری را بیرون از ویلا می گذراندند ، می دانستند که پلیس چیزی به دست نیاورده و هنوز مشغول تحقیق هستند ، آندو به آنها می خندیدند ، یک شب روی شن های ساحل بهرام آتش بزرگی راه انداخت ، هر دو کنار آتش نشستند ، آسمان بلوز و شلوار سفیدی پوشیده بود ، موهایش را دورش رها کرده بود ، که با وزش نسیم تکان می خورد ، بهرام شلوار پارچه ای سیاه و بلوز مردانه چهار خانه نارنجی و سبزی پوشیده بود ، هر دو به آتش نگاه می کردند ، بهرام با نگاهی لبریز از محبت به آسمان لبخند می زد ، او با صورتی خجالت زده لبخند او را پاسخ داد ، بهرام از او پرسید :

تو چطور اینقدر خوب می رقصی ؟

از بچگی کلاس رقصهای می رفتم

آهان تا کی ؟

تا دوران دبیرستان بعد هم اروبیک

عالیه

آسمان لبخند غم انگیزی زد ، دلش می خواست بااو حرف بزند

romangram.com | @romangram_com