#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_392
باشه
من دیگه می خوام با تو خودم باشم ، نه یه ....
منم همینو می خوام
خوبه دیگه استراحت کن باید زود خوب بشی
آسمان لبخند محبت آمیزی زد ، بیشتر خود را درون پتو پیچید ، احساس می کرد ، کم کم چشمانش سنگین می شود ، چشمانش را براحتی بست ، بهرام خسته از جا برخاست ، بطرف اتاق دیگر رفت ، نرسیده به تخت سرپا خواب بود ، به زور خود را به تخت رساند خود را روی آن رها کرد ، بخواب عمیقی رفت ، حالا خیالش راحت بود ، که آسمان خوب است .
تیموریان همراه سهراب به استانبول رفته بود، او همراه پلیس استانبول همه چیز را بررسی کرده بود. هیچ اثری از بهرام ایروانی و آسمان زادمهر پیدا نکرده بود، او بعد از بررسی همه ی فیلمهای تالار به رقصنده ها علاقه پیدا کرده بود، با توجه به گریم عجیب آنها به جز اندامهایشان نمی توانست هیچ شباهتی بین آنها و ایروانی و زادمهر پیدا کند ولی حسی او را بطرف آندو هدایت می کرد و از پلیس استانبول خواست تا تمام راهها را کنترل کند ما از فرار کردن آندو جلوگیری می کنیم.
در سه روز بعد بهرام و آسمان خود را با تلویزیون و بخصوص موضوعات مربوط به سرقت الماسها و کارهای پلیس سرگرم کردند، آسمان روز به روز بهتر می شد و کمتر سرگیجه داشت، بهرام بیرون در محوطه جلوی ویلا مشغول شستن ماشینش بود که آسمان از پنجره بزرگ سالن به او که در هوای گرم با شلوارک سیاه و بلوز آبی رنگ آستین کوتاه و کلاهی به همان رنگ و عینک آفتابی مشغول بود نگاه می کرد، آسمان از اینکه کنار او بود احساس آرامش می کرد، دلش نمی خواست این روزها تمام شود، موهایش را با کش سیاه رنگی بست، بلوز و دامنی سرخ به تن داشت که روی بلوز یک تکه سفید رنگ بود، آرام از پله ها پایین رفت و کنار بهرام ایستاد، بهرام با دیدن او لبخند محبت آمیزی زد.
خوبی ؟
آسمان از نگاههای او لذت می برد ، حس اطمینان پیدا می کرد.لبخندی زد:
بله
عالیه
خسته شدم از توی خونه ، بریم بیرون
می خوای بری بیرون
romangram.com | @romangram_com