#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_394
نه عالی نبود ، همین کلاسهای اروبیک بود که زندگی منو تغییر داد
بهرام که متوجه غم صورت و صدای او شد پرسید :
چطور ؟
آسمان از شهره گفت ، از زندان ، دق کردن مادرش و تا آخر ، بعد با لبخند تلخی زد گفت :
و بقیه رو خودت خوب می دونی
بهرام با غمی در چشمانش او را نگاه کرد ، آه بلندی کشید
می دونی یه جور عجیبی زندگی منو و تو مثل همن
آسمان متعجب و منتظر به او نگاه کرد ، بهرام شروع کرد ، از خانواده اش گفت ، از آن شب ، از زندان ، از پدرش ، دلتنگی برای خانواده اش از همه چیز ، چیزهای که تا به آن لحظه برای کسی نگفته بود ، آسمان با غم پرسید :
چرا نرفتی باز میرفتی خونتون
بهرام سری تکان داد
می ترسم
آسمان با دیدن غم او دیگر چیزی نپرسید .
فصل دوازدهم
romangram.com | @romangram_com