#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_382


او نمی تواسنت منتظر خبری بنشیند ، با وجود اینکه می دانست خطرناک است ، ولی می خواست از چیزی که نمی دانست چیست مطمئن شود ، درب آپارتمان را باز کرد ، چراغها را روشن کرد ، در داخل آپارتمان پا گذاشت آنجا را از نظر گذراند ، ناگهان احساس کرد ، روح از بدنش برای لحظه ای جدا شد ، قدرت حرکت نداشت ، با چشمانی بی جان به روی کاناپه نگاه می کرد ، نفسی به سختی کشید ، با قدرتی که در بدنش پیچید ، جلو رفت ، روبروی آسمان با نگرانی زانو زد ، به او نگاه می کرد ، نمی دانست چه اتفاقی اتفاده که ناگهان کنار دستمال سر روی پیشانی او لکه ی خشک شده از خون دید ، با اضطراب به شدت دستمال را از سرش کشید ، از دیدن خونهای خشک شده ، روی موهای او به وحشت افتاد ، با ترس موها را کنار زد ، جای زخم را دید ، نفس بلندی کشید ، به صورت رنگپریده آسمان نگاه کرد ، با سرعت بطرف آشپزخانه رفت ، وسایل پانسمان را آورد ، با سرعت بدون اینکه زخم را تمیز کند ، آنرا پانسمان کرد ، تا اینکه دوباره خون نیاید ، گوسی موبایلش را برداشت ، با دوستش با سرعت صحبت کرد

- زود بیا بالا چمدونها رو ببر

خود او بطرف اتاقی که آسمان پیش از این درون آن بود رفت ، چمدان او را بیرون آورد ، باز به درون اتاق رفت ، یک پتوی مسافرتی نارنجی رنگ برداشت ، وقتی به کاناپه نزدیک شد ، دوستش بالا آمده بود ، متعجب به آسمان نگاه می کرد ، از او پرسید :

- چی شده ؟

بهرام بدون اینکه به او نگاهی بیاندازد ، بطرف آسمان ، تنها به او گفت :

- چمدونها رو ببر

- چی شده ؟

بهرام عصبانی بطرف او چرخید و فریاد کشید

- برو

او ترسید ، سریع چمدانها را برداشت ، پائین رفت ، بهرام عصبی آسمان را درون پتو پیچید ، بدن بی جان او را در آغوش کشید ، نگاه نگرانی به صورت بی رنگ او انداخت ، خیلی آرام گفت :

- خوب میشی

لبخند تلخی زد آسمان را بلند کرد ، با سرعت راه افتاد ، او را روی صندلیهای عقب خواباند ، رفت کنار صندلی راننده ، خم کرد به دوستش نگاهی بی حوصله کرد

- بیا پائین ، برو ماشینم رو بیار


romangram.com | @romangram_com