#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_381

بهرام قانعه نشد ، ولی بازهم عصبی راه افتاد ، آسمان به دنبال او آنها از میان شلوغی بدون توجه به اطراف با سرعت گذشتند ، هنوز زمان نشان دادن تاج نبود ، بیرون تالار بهرام برای تاکسی دست دراز کرد ، رو به آسمان گفت :

من میرم خودمو به پیک می رسونم ، تو هم سه ساعت دیگه پرواز داری زود برو فرودگاه

آسمان با ضعف سری تکان داد ، بهرام ادامه داد

منم سه ساعت دیگه بعد از تو پرواز دارم

آسمان بدون هیچ واکنشی سوار تاکسی شد ، بهرام خم شد و او را که بی حال نشسته بود نگاه کرد ، آسمان نیم نگاه بی جانی به او انداخت و تاکسی راه افتاد ، بهرام نمی دانست چه کاری باید بکند که تاکسی دوستش نزدیک شد ، با سرعت سوار شد ، آسمان سوار شدن او را تماشا می کرد ، که صدای راننده بلند شد

خانم من کجا برم ؟

او ترکی صحبت می کرد ، او تنها می توانست نشانی را با بی حالی بدهد او ترکی بلد نبود ، تاکسی راه افتاد همه ی حواسش به بهرام بود ، پوزخندی زد با خود غرولند کرد

بهرام الماسها رو گرفت ، بعد هم میره من براش هیچی نیستم

ارام دستش را بالا برد ، سرش را که باز خیس شده بود ، لمس کرد ، بی حال دستش را پائین آورد ، دیگه جانی نداشت ، وارد آپارتمان شد بدون روشن کردن چراغها نگاهی به آشپزخانه کرد ، حتما آنجا وسایل کمکهای اولیه بود ، همانطور بدون تعادل جلو می رفت ، کیفش را انداخت نمی توانست جلوتر برود به سمت کناپه رفت ، خود را روی آن رها کرد ، دیگر چیزی نفهمید .

بهرام سوار بر تاکسی دوستش به سمت فرودگاه رفت ، او الماسها را به پیک تحویل داده بود ، او در این مدت که بطرف فرودگاه در تاریکی شب در حرکت بودند ، برای لحظه ای از فکر آسمان بیرون نمی آمد ، عصبی شده بود ، کلاهش را بیرون آورد ، عصبی روی پاهایش کوبید ، با صدای بلند گفت :

- برو بطرف آپارتمان

دوستش متعجب پرسید :

- فرودگاه ؟!

- برو آپارتمان

romangram.com | @romangram_com