#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_380


آسمان از قسمت افقی گذشته بود ، آرام پای چپش را روی پله گذاشت ، بعد با احتیاط پای راستش و با احتیاط چند پله پائین آمد که ناگهان روی یکی از پله ها پای چپش درست قرار نگرفت ، تعادلش را از دست داد، تلاش کرد با استفاده از دستانش خود را نگهدارد ولی نتوانست بشدت به دیوارهای اطراف می خورد و با سرعت به پائین می رفت ، ناگهان سرش با یکی از پله های سنگی برخورد ، درد شدیدی درون سرش پیچید تلاش می کرد خودش را نگهدار ولی نتوانست تا اینکه محکم به سطح راهرو خورد ، نمی توانست در آن جای باریک درست بنشیند ، کمی دستش را بالا برد درست بالای پیشانیش بود ، دستش را روی آن گذاشت ، حس می کرد مایع غلیظی از سرش جدا می شد ولی زیر کلاه گیس بود ، لبهایش را از درد به دندان می گزید ، نفس بلندی کشید ، تاریکی و تنگی آنجا او را عصبی کرده بود ، آرام آرام نشست ، بصورت چهار دست و پا بطرف دهانه راهرو رفت ، بهرام در کنار دهانه سوراخ بیقرار ایستاده بود ، منتظر به راهرو باریک و تاریک نگاه می کرد که کم کم آسمان را در تاریک دید ، نفس بلندی کشید ، زیر لب زمزمه وار گفت :

- خدایا شکرت

آسمان نزدیک شد ، بهرام تا شانه های او ، از دهانه بیرون آمدند ، دستانش را داخل سوراخ برد ، کمر آسمان را گرفت ، آسمان به او نگاه کرد ، حس آرامش به درون قلبش سرازیر شد ، بهرام او را باسرعت بیرون کشید ، روی زمین گذاشت ، آسمان سرش را بالا گرفت به او نگاه کرد ، بهرام با اخمی درپیشانی جدی از او پرسید :

- خوبی ؟

آسمان با دردی که در سر داشت تنها سرش را تکان داد ، بهرام دستانش را از کمر او جدا کرد خم شد ، تابلو را برداشت ، بر سرجایش گذاشت ، بطرف درب راه افتاد ، آسمان با احساس درد و ضعف به دنبال او راه افتاد ، دستی به سرش گذاشت ، به بهرام رسید ، بهرام بیرون را نگاه کرد ، بعد از مطمئن شدن از اینکه در تاریکی کسی اطراف نیست ، درب را تا آخر باز کرد ، به آسمان نگاه کرد ، در تاریکی چیزی تشخیص نمی داد ، سرش را برای او تکان داد ، آسمان بیرون رفت ، پیش از اینکه به جلو حرکت کند کیسه را از گردنش جدا کرد ، به بهرام داد بهرام آنرا درون بلوز تنگش انداخت ، آسمان حس می کرد ، تعادلش را کم کم از دست می دهد ، درد لحظه به لحظه بیشتر می شد و سرش خیستر ، بهرام از پشت با فاصله دو قدم حس می کرد او به درستی راه نمی رود ، آنها نزدیک طبقه دوم بودند ، کم کم روشنای و سرو صدا می آمد ، هنوز دو قدم برنداشته بودند که بهرام متوجه آمدن دو مرد از نیروهای امنیتی شد ، نگاهی به آسمان که همانطور به جلو می رفت کرد ، گامهایش را تند کرد ، دست چپ او را با دست راستش گرفت ، به عقب کشید ، آسمان متعجب به دنبال او کشیده می شد ، احساس درد و ضعفش بیشتر شده بود ، بهرام او را به دورن نمایشگاه کشید ، پشت درب باز نگهش داشت ، صدای پاها که بطرف بالا می رفتند ، به گوش آسمان رسید ، حالا متوجه شد ، بهرام روبرویش ایستاد ، نگاهی به او کرد ، در تاریکی با این که چشمانش عادت کرده بود ، چیز خاصی نمی دید ، در صورت او جستجو می کرد ولی آسمان که سرش را خم کرده بود ، اجازه دیدن چیزی را به او نمی داد ، آسمان که حس ضعف او را ناتوان کرده بود ، ناخودآگاه قدمی به جلو برداشت ، پیشانیش را به شانه بهرام تکیه داد ، بهرام عصبی شد، می دانست اتفاقی افتاده دست راستش را از زیر موهای کلاه گیس به زیر برد و پشت گردن او را گرفت ، دست دیگرش را دور شانه های او حلقه کرد ف با صدای آرام و پر از محبت پرسید :

- چی شده ؟

ولی او جوابی نداد ، تنها نفسهای بریده می کشید ، حس گرمای آغوش بهرام به او جان می بخشید ، حس شگفت انگیزی بود ، ولی نمی خواست او متوجه درد سرش شود ، باز بهرام عصبی گفت :

- به من بگو

آسمان احساس سرگیجه داشت ، بدون حرف به او تکیه داده بود تا متوجه شد ، صدای پاها به طبقه سوم رفتند ، پیشانیش را با سرعت از شانه او جدا کرد ، بطرف بیرون راه افتاد ، بهرام عصبی به او نگاه میکرد ، می دانست اتفاقی افتاده ، ولی او چیزی نمی گوید ، پشت سرش راه افتاد ،

هر دو با سرعت بطرف پائین راه افتادند ، بعد بسوی رختکن رفتند ، درون رختکن بهرام بلوزی آبی رنگ و شلواری سیاه پارچه ای از ساکش بیرون کشید ، با سرعت به تن کرد ، گریمش را روبروی آینه پاک کرد ، کلاه گیس را جدا کرد ، کلاه پارچه ای لبه داری بر روی سرش کشید که تا روی گوشهایش می رسید ، آسمان مانند او با سرعت لباس عوض کرده بود ، بلوز و دامن پارچه ای سرخ رنگ برتن کرده بود ، گریمش را هم با ضعفی که داشت با سرعت پاک می کرد ، صورتش رنگ پریده بود ، کلاه گیس را با احتیاط از سرش جدا کرد ، خون انباشته شده ، مایع غلیظی تشکیل داده بود ، آسمان با حس درد با پنبه ای کمی آنرا تمیز کرد ، از درون کیفش دستمال سرکوچک سیاه رنگی برداشت ، از روی پیشانی بست و پشت گردن محکم گره زد ، از رختکن بیرون رفت ، بهرام را منتظر دید ، بهرام عصبی به او که آرام جلو می آمد ، نگاه می کرد ، رنگ پریده صورت او و رفتارش چیزی را نشان می داد که او را عصبی می کرد ، آسمان بهرام را درست نمی دید ، همه جا را تاریک و کدر میدید ، کنار بهرام رسید ، او جدی در چشمانش نگاه کرد ، به صورتش دقیق شد ، در پس آرایش ملایم او رنگپریدگی را می دید ، و چشمان کم جان آسمان باز عصبی پرسید :

خوبی ؟

آسمان با صدای که تلاش می کرد لرزان نباشد جواب داد

بله


romangram.com | @romangram_com