#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_379
- چی می گی اینطور نمیشه گیر می افتیم
بهرام با حالتی عصبی نفسش را با صدا بیرون داد و به او پرخاش کرد
- نمی خوام تو بری.
آسمان احساس خوبی داشت حس عجیبی بود از پرخاش او لذت میبرد ، لبخند آرامی زد
- بزار برم داره دیر میشه، مشکل پیش میاد
- ولی...
آسمان حرفش را قطع کرد
- من تا 3دقیقه دیگه اینجام
بهرام مستاصل به او نگاه می کرد ، نمی خواست اجازه بدهد که او برود ولی چاره ایی نبود ، اندام او از آسمان بزرگتر بود و آن راه خیلی باریک ، تسلیم شد ، با نگاهی به آسمان زمزمه وار گفت :
- زود برگرد سلامت برگرد
آسمان لبخند مهربانی زد
- باشه
از سوراخ با کمک او که کمرش را گرفته بود ، بالا رفت درون آن راهروی باریک و تاریک آسمان چندین متر چهار دسته و پا رفت از تاریک و تنگی آنجا نمی توانست درست نفس بکشد ، به راهروی عمودی رسید که بیش از آنچه آنها فکر می کردند ، تنگ و باریک بود ، نفس بلندی کشید و آرام و با احتیاط سرپا قرار گرفت در آنجا تکه های سنگ بسیار کوچک برای قرار دادن دست و پا به شکل پله بود که در تاریکی درست قابل تشخیص نبودند ، تاریکی ترس او را زیاد کرده بود ، با احتیاط و نفسهای بریده از هیجان پاهایش را یک به یک روی آنها می گذاشت ، تلاش می کرد با سرعت از آن راه بالا برود با گذشت کمتر از یک دقیقه به مسیری افقی رسید که در همان سمتی پیش از طبقه پائین چهار دست و پا آمده بود در همان مسیر باز به همان شکل رفت ، آنجا نور کمی از یک سوراخ ریز به داخل می تابید ، آنجا به پشت یک تابلو رسید که جای دست داشت و یک سوراخ کوچک به داخل اتاق روشن نگاه کرد ، کسی نبود ، خیلی سریع تابلو را برداشت و همراه تابلو بی صدا ولی با سرعت به پائین رفت ، بطرف تاج که روی میزی در وسط اتاق درون یک جعبه شیشه ای رفت ، بدون توجه به اتاق و اشیا درونش روبروی تاج ایستاد از هیجان و ترس نفس نفس می زد ، نگاهی به درب اتاق انداخت از پشت آن صداهای بگوش می رسید ، صدهای مانند صحبت کردن ، هم همه ی چندین مرد ، درب بالای جعبه را باز کرد ، بدون اینکه تاج را بیرون بیاورد ، از داخل شروع به جدا کردن الماسهای کوچک از تاج کرد ، او پیش از این تعلیم لازم را دیده بود ، تلاش می کرد با سرعت و دقت این کار را انجام بدهد ولی نمی توانست عرق روی پیشانیش جاری بود ، نفسش به شمار افتاده بود ، بیشتر از یک مشت ، الماسهای کوچک خوش رنگ را جدا کرد ، درون کیسه ی کوچک مخملی سرخ رنگی که همراه داشت ریخت ، با سرعت دهانه آنرا کشید نگاهی به درب اتاق انداخت ، صداها کم و زیاد کی شد ، آسمان با سرعت درب جعبه شیشه ای را بست ، نفس بلندی کشید بطرف سوراخ رفت ، بند کیسه مخملی را دور گردنش انداخت ، تابلو را زیر سوراخ گذاشت ، پشتش را به سوراخ مربع شکل کرد ، روی نوک انگشتان پایش ایستاد و بعد درون آن نشست ، پاهایش را بالا کشید و زیر بدنش گذاشت ، خم شد تابلو را برداشت ، با احتیاط بر سر جایش قرار داد ، بهرام دیگر با دیوانه شدن فاصله ای نداشت ، در تاریکی به راهروی تنگ سوراخ چشم دوخته بود ، می دانست بیشتر از 5 دقیقه گذشته ولی هنوز خبری از او نبود ، با ترس به سوراخ نگاه می کرد ، زیر لب با خودش حرف می زد
کجای ؟ کجای ؟ اگر تا یک دقیقه دیگه نیای من میام داخل
romangram.com | @romangram_com