#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_383
او پیاده شد ، روبروی بهرام ایستاد
- کجا بیارم ؟
- از اینجا نزدیکترین داروخانه
- باشه
با سرعت به سمت جلوی ماشین دوید ،
، بهرام روی جای او نشست ، نگاهی به پشت انداخت ، چشمان نگرانش تمام زوایای صورت کم جان آسمان را از نظر گذراند ، چرخید ، با سرعت بطرف داروخانه براه افتاد ، با یک کیسه نایلونی پر از دارو ، سُرم و وسایل پانسمان برگشت ، روی صندلی کنار گذاشت ، کمی منتظر به آسمان چشم دوخت ، چرا متوجه نشده بود که او زخمی شده که این همه خون از دست ندهد ؟ که صدای ترمز شنید ، برگشت و دوستش را در حال پیاده شدن از سوزکی شیکی به رنگ سیاه با شیشه های دودی دید ، او با سرعت چمدانهای آنها را به صندوق عقب سوزکی زیبا و مدل بالا انتقال داد ، بهرام آسمان را خیلی آرام بلند کرد ، بر روی صندلیهای عقب خواباند ، پیش از اینکه سوار شود ، بطرف دوستش رفت ، کیسه داروها را از او گرفت ، پاکت زرد رنگی پر از پول به او داد که باعث خوشحالی او شد
ممنونم
بهرام لبخند بی جانی به او زد ، سریع سوار ماشین خودش شد ، باز نگاهی به آسمان کرد ، بعد با سرعت بطرف بیرون شهر به راه افتاد .
بهرام در تاریکی جاده به جلو می راند ، عصبی به آسمان نگاه می کرد، او به دورترین روستای پایتخت رفت، هوا گرگ ومیش( سپیده دم) بود که جلوی یک ویلای بزرگ سفید رنگ در کنار دریا ترمز کرد، و بعد از باز کردن درب خانه، ماشین را به درون برد، دربهای دیگر را هم باز کرد، آسمان را به آرامی در آغوش کشید و با گذشت از چندین پله به درون سالن بزرگی پاگذاشت، چراغی روشن کرد، زیرا در سمت راست ویلا تمام پنجره بود و نور کافی به داخل می آمد، روی تمام وسایل پارچه های سفیدکشیده شده بود، بهرام از سالن گذشت و از پله ها بالا رفت، در طبقه دوم چهار اتاق خواب بود، درب یکی از اتاقها را باز کرد و به درون رفت، آسمان را روی تخت گذاشت و بعد پارچه ی سفید را از گوشه ی آن برداشت و آسمان از درون پتو بیرون آورد ، به آرامی روی طرف دیگه تخت گذاشت و روی او را گرفت ، با سرعت به بیرون ویلا رفت ، از درون ماشین ، کیسه دارو ها را برداشت ، با سرعت بالا رفت ، با سرعت سرم را به دست او وصل کرد ، کنار او روی تخت نشست ، پانسمان قبلی را برداشت ، زخم سفت شده و صورت و پیشانی او را تمیز کرد ، می دانست ، زخم او احتیاج به بخیه دارد ولی نمی توانست او را به بیمارستان ببرد خطرناک بود ، زخم او را پانسمان کرد ، دست راستش را بر روی گونه ی او کشید با صدای آرام و عصبی پرسید :
چرا چشمات رو باز نمی کنی ؟
باز به آسمان چشم دوخت ،
از آنجا بیرون رفت ، به طبقه اول که رسید در کنار یک سری مبلمان ست که پارچه ای سفید روی آنه کشیده شده بود ، ایستاد ، یک گوشی بیسم تلفن برداشت ، نگاهی به ساعت روبروی خود بر روی دیوار کرد ، از کار افتاده بود پوزخندی زد ، بعد از گرفتن شماره برای چند لحظه صدای سرحال پیرمردی با ترکی صحبت می کرد ، به گوش رسید
آقا شما اومدین ؟
بهرام لبخندی بر لبش نشست ، او هم به ترکی جواب داد
romangram.com | @romangram_com