#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_330
- سلام صبح بخیر
بهرام درب ماشین را باز و آسمان سوار شد ، آفتاب کم کم پررنگتر میشد ، آسمان از کوله اش عینک آفتابیش را بیرون کشید و به چشم گذاشت ، نگاه کوتاهی به بهرام کرد ، بنظرش با آن تیپ از سر تا پا سفید خیلی جذاب بود ، موهای کوتاه ش از زیر کلاه برق می زد ، اما بهرام از زیبای معصومانه آسمان لذت می برد ، در نظر او آسمان خیلی زیبا و دلربا بود ، بهرام در حین رانندگی چرخید ، به آسمان که به جاده نگاه می کرد ، نگاهی انداخت ، بعد با صدای مهربان پرسید :
- فرصت داشتی چیزی بخوری ؟
آسمان به او نگاه کرد با لبخند سری تکان داد
- نه ولی مهم نیست
- منم چیزی نخوردم
- چرا بخاطر اینکه زود ، اومدی دنبالم ؟
- نه چون می خواستم باتو بخورم
آسمان کنجکاو نگاهش کرد ، که متوجه شد ، سرعت کم می شود ، بهرام جلوی اغذیه فروشی ایستاد ، هر دو پیاده شدند ، پشت یک میز دو نفر پلاستیکی نشستن ، ساعت نزدیک به 7 صبح بود ، بهرام صبحانه مفصلی سفارش داد ، آسمان عینک آفتابی را برداشت ، و روی کیفش روی میز گذاشت ، بهرام هم عینکش را برداشت ، با چشمانی کنجکاو به او نگاه کرد ، آسمان متوجه چشمان کنجکاو او شد ، با لبخند متعجبی پرسید :
- چیه ؟
بهرام سری تکان داد ، به او لبخند زد
- هیچی فقط
- فقط ؟
romangram.com | @romangram_com