#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_329

کی ؟

نمی دونم

باشه

ممنون که اصرار نمی کنی

ولی منتظر می مونم

میگم ولی الان نه

باشه

خداحافظ بهرام

بهرام خندید

خداحافظ آسمان

بهرام گوشی را قطع کرد ، با غم به آسمان چشم دوخت او حاضر بود همه ی این نبوغ و پیشرفت و البته تمام ثروتش را بدهد و باز کنار خانواده اش باشد نفس سنگینی کشید ، سینه اش با درد از هوا خالی شد ، آسمان با ناراحتی به آکواریم نگاه کرد .

صبح زیبای بود ، هوای نسبتا خنک با اشعه کمرنگ خورشید هیوندا ولستر زیبای بهرام روبروی آپارتمان آسمان ایستاد ، بهرام سرتا پا سفید پوشیده بود ، بلوز یقه گرد سفید ، شلوار جین سفید ، کفش و کلاه سفید ، و عینک ریبون ، گوشی موبایلش را برداشت با آسمان تماس گرفت ، منتظر با صدای کم آهنگی را گوش می داد ، تا اینکه متوجه آسمان شد که از درب آپارتمان بیرون می آمد ، بهرام از ماشین پیاده شد ، ماشین را دور زد جلوی او که خرامان خرامان نزدیک می شد ، رفت آسمان مانتو آبی آسمانی و شلوار جین به تن داشت روسری کاربنی کوتاهی موهای دم اسبش را پوشانده بود ، کوله ای بر دوش داشت ، کفشهای ورزشی ، بهرام با دیدن او لبخند مهربانی زد

- سلام صبح بخیر

آسمان لبخند زیبای بر لب اورد

romangram.com | @romangram_com