#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_328
تو از من تعریف کنی ، یعنی مدال طلا
بهرام بلند خندید
چطور ؟
چون تو نابغه ی این کاری
بهرام ساکت شد ، جوابی نداد ، آسمان هم با سکوت منتظر بود ، صدای نفسهای او سنگین به گوش میرسید ، آسمان را کنجکاو کرد ، نمی دانست چرا ولی صدای غمیگن نفسهای بهرام او را غمگین کرده بود ، بهرام با حالتی زمزمه مانند به حرف آمد
کاش هیچ وقت مجبور نمی شدم دست به این کار بزنم و نابغه این به اصطلاح شغل بشم
آسمان هم چنین حسی داشت ، پس او هم با صدای آرام و پر از غم جواب داد
منم دلم می خواست راه دیگه ای داشتم
اخمی بر روی پیشانی بهرام افتاد ، می خواست بداند ، زمزمه وار پرسید :
برام میگی ؟
میگم
بگو
ولی الان نه
romangram.com | @romangram_com