#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_290
گوشی باز تکان خورد ، صدای وز داد و روشن شد ، باز هم اسم شهرام روی آن نمایان می شد ، گوشی روی تخت خواب بود ، بهرام روبروی آینه قدی ایستاده و مشغول بستن پاپیون زرشکیش بود ، بلوزی سفید با یقه ای آهار زده و شلواری سیاه به پا داشت ، در آینه به خود نگاه می کرد ، صورتش آرام بود ولی چشمانش چیز دیگر ی بود ، تلاش می کرد ، پاپیون را ببندد ولی نمی توانست ، دستانش به حالت عصبی در تکاپو بود ، باز صدای وز گوشی بلندشد و هر چقدر با دستان عصبیش در تلاش بود نتوانست ، پاپیون را گره بزند ، یکدفعه آنرا از دور گردنش بیرون اورد و با حالتی عصبی بر روی تخت پرت کرد ، همان موقعه ی پیام هم به گوشی رسید شهرام بود
(( کجای پسر ؟ خیلی وقته منتظرم چرا جواب نمی دی ؟ ))
بدون اینکه گوشی را به دست بگیرد خم شد ، طرف پاپیون رفت ولی آنرا برنداشت و باز صدای وز وز گوشی ، بدون نگاه کردن به گوشی با همان لباسها با چشمانی برزخی از خانه بیرون زد .
درون آپارتمان نیمه تاریک آسمان ، صدای شاد رادیو جوان همه ی فضا را گرفته بود ، گوینده با حرارت صحبت می کرد ، آسمان تونیک سبز و ساپورت سفید رنگ به تن داشت ، موهایش را دورش رها کرده بود ، لیوان آبی به دست ، از پنجره به تاریکی بیرون که دانه های ریز برف ، کمی روشنش کرده بود ، نگاه می کرد ، چشمانش بغض سر بسته ای را نشان می داد ، بطرف اتاق خوابش رفت ، روبروی پا تختی کنار تخت نشست ، لیوان را روی آن گذاشت ، قاب عکسش را برداشت و در اتاق نیمه روشن به آن چشم دوخت که دانه های ریز اشک کم کم روی گونه هایش جاری شدند ، که صدای بلند رادیو به گوش رسید ، توپ ترکید و گوینده رادیو فریاد میکشید
(( سال نو مبارک ))
آسمان در حین گریه لبخندی زد
- مامان سال نو مبارک
به عکس نگاه می کرد ، دانه دانه اشک می ریخت ، تنهای او را می ترساند ، تنها بود ، تنهای تنها .
بهرام باز درون کوپه سفیدش به درب خانه اش خیره بود ، در آن وقت شب و موقعه سال تحویل و ثانیه شمار رادیو جوان تنها در کوچه خلوتشان به درب خانه زل زده بود ، همینطور هم احساس نزدیکی با خانواده اش را داشت صدای ترکیدن توپ و سال نو مبارک رادیو بلند شد و او با چشمان خیس به خانه نگاه می کرد
- سال نو مبارک ماما ، سال نو مبارک بابا
پوزخند زد
- من دلم هوس عیدی کرده
فصل هشتم
romangram.com | @romangram_com