#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_289
- نه بیشتر نشد
بهرام متعجب خندید
- من فکر می کردم تو الان می گی من دیگه ازت بدم نمی آد
آسمان هم خندید و به شوخی گفت :
- به خودت امید نده
بهرام جدی جواب داد
- ولی من داشتم امید پیدا می کردم
آسمان جدی به او نگاه کرد ، بهرام واقعا دلش می خواست که آسمان دیگر نسبت به او احساس کینه نداشته باشد ، پس با صدای گله مانند به او گفت :
- من فکر می کردم ، تو دیگه نسبت به من کینه نداری
آسمان از صدا و چشمان او دلش لرزید ، با صدای آرام گفت :
- من هیچ وقت از تو کینه نداشتم
چشمان بهرام درخشان شد و لبخند مهربانی به آسمان زد :
- ممنونم
آسمان جواب او را با لبخند داد ، بعد از چند لحظه هر دو از جابرخاستند ، بعد از جمع کردن ، وسایل سوار جیپ شدند .
romangram.com | @romangram_com