#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_284
- 1 2 3
هر دو خودشان را رها کردند ، صدای جیغ همه به هوا رفت ، تنها صدای باد ، احساس سبکی و ..... تمام سرعتها وحشتناک به آنها حمله ور شدند ، مرگ تنها چندهزارم ثانیه با آندو فاصله داشت ، صدای فریادشان کر کننده بود ، تشک بادی تنها چند سانت با کاسه چشمانشان فاصله داشت ، یکدفعه همه چیز متوقف شد ، آندو احساس زنده بودند داشتند ، باز آندو بطرف بالا کشیده شدند ، بالا و بالا ، احساس بی وزنی می کردند ، سبک مثل پر ، شاید هم مثل یک پرنده ، همه پائین فریاد می کشیدند ، و باز سقوط عالی بود ، هر دو فریاد می زدند ، یکدفعه بدنشان آرام شد ، آرام میشد گفت ، لطیف مثل یک معجزه بود ، آندو زنده بودند ، مثل یک موشک عقب کشیده شدند ، اول پاهایشان ، ولی اینبار می دانستند زنده ماندن و این احساس مرفین مانند ، باعث شد آندو بخندند ، هیچ تسلطی روی احساسات خودشان نداشتند ، واقعا نفس گیر بود ، صدای خنده ها و فریادهای اطراف را پر کرده در بی وزنی کامل غوطه ور بودند ، باز آدرنالین به بدنشان نفوذ کرد که این بار مانند آرامبخش بود ، داشت تمام می شد ، داشتند می آمدند پائین نزدیک ایریگ شدند ، مربی دیگر منتظرشان بود ، کمکشان می کردند ، بازشان می کرد ، آندو رها با حالتی عجیب روی تشک افتاده بودند ، هیچ حسی در بدن نداشتند ، همه آمدن جلو تشویقشان می کردند ، آندو حالت عجیبی داشتند ، حس می کردند ، می خواهند باز این کار را تجربه کنند ، هنوز روی تشک دراز کشیده بودند .
هوا کاملا تاریک بود ، تنها از آن فاصله چراغهای اطراف دکل ، مانند کرمهای شب تاب به چشم می آمدند ، صدای مردم مانند زمزمه به گوش می رسید ، هوا سرد شده بود ، آسمان روی تپه ی با فاصله از دکل و مردم اطرافش روی یک زیرانداز نشسته و پتوی مسافرتی نازک به دور خود پیچیده بود ، جیپ بهرام با فاصله چند متری پائین تپه بود ، آسمان در افکار خود غرق بود ، به حس عجیبی که هنگام پریدن داشت ، به ثانیه های که به مرگ نزدیک می شد ، اینکه حالا مطمئن بود ، که بهرام آن مرد جوان حقه باز را دوست دارد ، کسی که خیلی راحت دوبار قصد فریب او را داشت ، ولی باز هم هر بار او بیشتر ، جذبش می شد ، آسمان در فکر بود ، که بهرام را دید از دور با دست پر از تپه بالای می آید ،گرمکن سیاه رنگی پوشیده بود ، بهرام سینی را بینشان گذاشت ، از داخل آن دو ساندویچ گرم برداشته ، یکی از آنها را بطرف آسمان گرفت ، باز لبخند مهربانی زد ، که در تاریکی به درستی مشخص نبود و با شادی به او گفت :
- ببخش خیلی طول کشید
آسمان سری تکان داد
- مهم نیست
ساندویچ را گرفت ، بهرام یک نوشابه خنک هم به او داد ، آسمان با لبخند گفت :
- ممنون
- خواهش می کنم نوش جان
هر دو مشغول خوردن بودند ، بهرام نگاهی به نیم رخ آسمان کرد ، او را مشغول دید ، لبخندی زد ، چرا اینقدر به این دختر احساس نزدیکی می کرد ؟ آسمان سنگینی نگاه او را حس می کرد ، بطرف او چرخید ، با دیدن نگاه عجیب بهرام ، متعجب به چشمان او چشم دوخت ، بهرام لبخند مهربانی در تاریکی زد ، او نمی توانست معنی نگاه آسمان را بفهمد ، بهرام ساندویچ را درون سینی گذاشت ، دو بسته بزرگ برداشت ، یکی را به دست آسمان داد ، آسمان بسته مربع شکل را گرفت ، با خنده پرسید :
- این چیه ؟
بهرام خندید
- بستنی
romangram.com | @romangram_com