#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_283
- فکر نمی کنم دیگه از مرگ بترسم
آسمان با صدای آرامی به حرف آمد
- منم این آرزو رو داشتم
به بهرام زل زد ، بهرام در چشم او نگاه کرد ، باز کنجکاو شده بود ، می خواست از او بپرسد چرا ؟ولی جایش اینجا نبود ، بهرام به روبرو خیره شد و با صدای زمزمه وار گفت :
- اون بار حس من خیلی وحشتناک تر از الان بود
آسمان پوزخندی زد ، با یاد آوری مادرش به او گفت :
- وحشتناکتر و دردناکتر
- باور کن من الان نمی ترسم
آسمان حس عجیبی داشت او هم دیگر نمی ترسید
- منم دیگه نمی ترسم
هر دو برای هم لبخند زدند
، که صدای مربی بلند شد
- آماده اید ؟
هر دو سری تکان دادند ، خورشید سرخ شده بود ، می رفت که بنشیند ، اندو در پرتو نور سرخ رنگ خورشید روی دکل کنار هم آماده ایستاده بودند ، نورهای کمی از چراغهای پائین می آمد ، صدای مربی بلند شد
romangram.com | @romangram_com