#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_285

از بالای درپوش جعبه پلاستیکی قاشق کوچک برداشت با خنده آنرا باز کرد ،

- هنوز مونده

آسمان با خنده ای کودکانه پرسید :

- چی ؟

بهرام از درون سینی چیپس سیب زمینی بزرگی برداشت ، پلاستیک آنرا باز کرد ، در سینی گذاشت ، یک مشت بزرگ برداشت و در حین خوردن با صدای پر از خنده گفت :

- من عاشق هله هولم ِ

یک آه بزرگ و طولانی و خنده دار کشید ، آسمان بلند زیر خنده زد ، بهرام هم با خنده های بلند او را همراهی کرد ، هر دو شروع به خوردن بستنی کردند ، بهرام با چشمانی شاد به آسمان نگاه کرد و با همان لحن گفت :

- مامانم همیشه از این اخلاق من بدش می اومد

آسمان یه قاشق بزرگ بستنی در دهان گذاشت و با خنده و دهان پر جواب او را داد

- منم همیشه با مامانم سر این چیزا دعوا داشتم

- هی می گفت نخور جوش می زنی

- نخور چاق میشی

- ولی من که نتونستم این اخلاق رو کنار بزارم

- ولی من تا حدودی به این پر خوری غلبه کردم

romangram.com | @romangram_com