#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_271
- بله می تونم
لبخندی مهربان روی صورت بهرام نقش بست ، احساس بد پیآسمان رفته بود و جایش احساس دلنآسمانی آمده بود با شادی گفت :
- نمی خواد تو چیزی بیاری هر چیزی لازم داریم می یارم
اسمان باز کنجکاو شد و پرسید :
- نمی خوای بگی کجا می ریم ؟
صدایش پر از فضولی بود که بهرام را به خنده انداخت ولی صدای خنده اش اسمان را عصبی کرد
- نه نمی گم
اسمان عصبی جواب داد
- باشه نگو
گوشی را قطع کرد ، بهرام به گوشی قطع شده نگاه کرد و هنوز می خندید .
اسمان آماده بود تونیک بنفش که دایرههای ریز سفید داشت تا پائین زانو و شلوار کتان سیاه رنگ پوشیده بود ، موهایش را ساده پشت سرش روی کمر بسته بود آرایش کمی داشت ، صدای گوشی موبایل بلند شد ، گوشی را از روی میز کنسول برداشت ، اسم بهرام بود بالبخند جواب داد
- سلام
سلام پائین منتظرم
اومدم
romangram.com | @romangram_com